الفلاح الفصيح القصة الفرعونيه الشهيرة - و سلسلة إعرف تاريخ بلدك
ادامه مطلب
|
http://arius.blogfa.com invitation to religion
|
|||||||||||||||
|
|
الفلاح الفصيح القصة الفرعونيه الشهيرة - و سلسلة إعرف تاريخ بلدكهذه القصة واحدة من أشهر القصص فى الأدب الفرعونى .
و جرت أحداث هذه القصه إبان حكم الأسرة الحادية عشر 2200 ق.م تقريبا. تقول أحداث القصة أن فلاحا فقيرا يدعىخون-انوب من
أهالى إقليم وادى النطرون بالبحيره (و كان غنيا بالبحيرات الغنيه بالملح
الذي يستخدم في التحنيط ) كان يقطن قرية تسمى حقل الملح قاد قطيعا صغيرا من
الحمير بحاصلات قريته وسار به نحو المدينة يريد ان يبيع حاصلاته وكان
الطريق يحتم عليه أن يمر بضيعة رجل يدعى (تحوتى ناخت) الذي كان بدوره موظف
فاسد لدى الوزير الأول للفرعون (مدير بيت الفرعون). وعندما رأى هذا الموظف
الفلاح وقطيعه دبر حيلة لاغتصاب القافلة بما عليها فقام باغلاق الطريق
بصناديق الكتان ليضطر الفلاح ان يعبر الطريق من خلال النزول لحقل ذلك
الموظف الجشع المزروع بالقمح وتقوم الحمير بالتهام بعض سيقان القمح فتهيأت
بذلك الفرصة للمدعو (تحوتى ناخت) لكى يستولى على القافلة........
ادامه مطلب نوشته شده در تاريخ Thu 25 Jul 2013
توسط ariusabdulahad
کنراد، جوزف Conrad, Joseph نام مستعار، (نام واقعی، تئودور یوزف کنراد کورزنیووسکی Teodor Jozef Konrad Korzeniowski) داستاننویس انگلیسی (1857-1924) جوزف در لهستان و در خانواده ملاکان اصیل زاده شد. پدرش مرد ادب و نمایشنامهنویس ومترجم آثار انگلیسی و فرانسوی بود که به سبب فعالیتهای میهنپرستانه در ضمن جنگهای با روسیه به این کشور تبعید شد. مادر جوزف بر اثر فرسودگی از رنجهای دوره تبعید، در سی و چهار سالگی درگذشت و تربیت جوزف در 1869، پس از مرگ پدر به عمویش سپرده شدکنراد در نوجوانی تمایل خود را به دریانوردی ابراز کرد و در 1874، در هفده سالگی به این شغل قدم گذارد، به بندر مارسی در فرانسه رفت و چندین سال در کشتیهای بازرگانی، دریاها و اقیانوسها را پیمود و نهتنها با دریانوردان معاشرت کرد، بلکه با محیط اشرافی فرانسه نیز رفت و آمد یافت و بر اثر مطالعه فراوان به زبان لهستانی و فرانسوی بر معلومات خود افزود؛ پس از آن ناگهان، بیآنکه کلمهای انگلیسی بداند، در 1878 مارسی را به قصد انگلستان ترک کرد. در انگلستان نیز مدتها در قسمت کشتیهای تجاری میان سنگاپور و بورنئو رفت و آمد کرد، از معبرهای خطرناک گذشت و از بیماری شایع وبا جان سالم به در برد، اما به بیماری روماتیسم دچار گشت. در 1886 به تابعیت انگلستان درآمد و به رماننویسی روی آورد. اولین رمانش را در 1895 با عنوان "دیوانگی المه یر" Alamyer’s Folly انتشار داد که زمینه آن را محله غمانگیزی در بورنئو تشکیل میداد...............................................
ادامه مطلب نوشته شده در تاريخ Thu 21 Feb 2013
توسط ariusabdulahad
اندوه
آنتون چخوف
گرگ و میش غروب است. برفدانه های درشت آبدار به گرد فا نوسهایی که دمیپیش روشنشان کرده اند، با تأنی میچرخند وهمچون پوششی نازک و نرم، روی شیروانیها و پشت اسبها و بر شانهها و کلاههای رهگذران مینشیند. ایونا پتاپف سورچی سراپا سفید گشته و به شبح میماند. تا جایی که یک آدم زنده بتواند تا شود، پشت خم کرده و بی حرکت درجای خود نشسته است. چنین به نظر میرسد که اگر تلی از برف هم روی او بیفتد باز لازم نخواهد دید تکانی بخورد و برف را از روی خود بتکاند. اسب لاغرمردنیاش هم سفید پوش و بیحرکت است. حیوان بینوا با آرامش و سکون خود و با استخوانهای برآمده و با پاهای کشیده چون چوب خرد، از نزدیک به اسب قندی صناری میماند. به احتمال بسیار زیاد، او هم به فکر فرو رفته است. اسبی را که از گاوآهن و از مناظر خاکستری رنگ مالوفش جدا کنند و در این گرداب آکنده از آتشهای دهشت انگیز و و تق وتق بی امان و در آمد شد های شتابان انبوه جمعیت رها کنند، محال است به فکر فرو نرود. ایونا و اسب نحیف او مدتی است که همانجا بی حرکت ماندهاند. از پیش از ظهر که از اصطبل در آمدهاند هنوز یک پاپاسی دشت نکرده اند. و اکنون تاریکی شب، پرده ی خود را رفته رفته بر شهر میگستراند. فروغ بی رمق فانوس های خیابان جای خود را به رنگ های زنده میدهد و از هیاهوی آمد شد جمعیت، آن به آن رو به فزونی مینهد. در همین هنگام صدایی به گوش ایونا میرسد: - سورچی! محله ی ویبور گسکویه! ایونا یکه میخورد و از لای مژگان و پلکهای برفپوش خود، نگاهش به یک نظامیشنل پوش میافتد. مرد نظامیتکرار میکند: - گفتم برو به ویبورگسکویه، مگر خوابی؟ راه بیفت!.... ادامه مطلب نوشته شده در تاريخ Wed 9 May 2012
توسط ariusabdulahad
ادامه مطلب نوشته شده در تاريخ Mon 20 Feb 2012
توسط ariusabdulahad
گفتوگوی «هزارکتاب» با فرشته نوبخت
وقتی مینویسم به مخاطب فکر نمیکنم
رضا حيرانی
هزارکتاب: فرشته نوبخت متولد آبان 1354 در تهران و فارغالتحصیل کارشناسی پرستاری از دانشگاهِ علوم پزشکی ایران
است. فعالیت حرفهای خود را در حوزهی ادبیات داستانی از سال 1385 با
انتشار آثاری در زمینهی نقد ادبی، مرور، گزارش و معرفی کتاب در نشریات
ادبی از جمله گلستانه و رودکی و همچنین همکاری با صفحهی فرهنگوادب روزنامههای اعتماد ملی، اعتماد و... آغاز کرد. اولین اثر مکتوب نوبخت، مجموعهداستان مرغ عشقهای همسایهی روبهرویی، شامل شانزده داستان کوتاه است که در سال 1388 توسط نشر افراز منتشر شده است. مجموعهداستان کلاغ که به تازگی توسط نشر چشمه منتشر شده است، دومین کتاب فرشته نوبخت است. به بهانهی انتشار همین کتاب با او گفتوگو کردیم. عنوان مجموعهداستان شما، کلاغ با تمام معانی و تصوراتی که در فرهنگهای مختلف دارد از بار نشانهای زیادی برخوردار است. آیا از ابتدا به دنبال این بودید که عنوان مجموعه برای مخاطب پیش داوری ایجاد کند؟ نه. راستش اصلا دوست ندارم عنوان مجموعه باعث پیشداوری مخاطب شود. ولی متوجه شدم که نام مجموعه برای بیشتر مخاطبین، ایجاد سوال کرده. انتخاب این نام بیشتر از هرچیزی دلیل شخصی دارد. کلاغ، پرندهایست که دوستش دارم. به نظرم مظهر رمزوراز است. در فرهنگ ما حضور این پرنده همیشه با معانی و مفاهیمی همراه بوده. این پرنده فضایی وهمآلود و حسِ انتظاری شوم را تداعی میکند، خبر از اتفاقی که در حالِ وقوع است؛ که به نظرم بیتناسب با فضای مبهم داستانهای من نیست. ضمن اینکه کلاغها همیشه مراقب هم هستند و در عینحال از هم پراکندهاند. موجودات غریبی هستند در کل. بحران دیده نشدن در این کتاب برجسته است. به نظر میرسد توجه به اینکه این مسئله یکی از مهمترین بحرانهای هویتی در جهان امروز محسوب میشود شما تلاش کردید بدون شعار دادن به این مسئله بپردازید. به نظر خودتان داستانهای کلاغ تا چه اندازه توانستهاند به ایدهآل مدنظر شما در این زمینه برسند؟ من تلاشم را برای نشان دادن این بحرانِ مدرن کردهام. به نظر من آدمهای عصر ما مثل درختهای داستانِ بنویس عشق میمانند. با هم و از هم جدا هستند و زندگیشان مثل دریاچهی داستانِ جایی دیگر، مسحور میان کوههای بلند است. عشق مفهوم کلاسیک خود را از دست داده و تبدیل به چیزی شده شبیه بنای نیمهویرانِ آنسوی دریاچهی داستانِ جایی دیگر یا شبیه کوهِ بلند و سنگیِ داستانِ کوه سنگی که پشت آن چیزی نیست، احتمالا. خیلی از قواید و حتی شکل قراردادهای انسانی به ضرورتِ زندگیِ امروزی، فرق کردهاند. اینها دغدغههای من بوده وقت نوشتن داستانها. دوست داشتم چیزی را که در روابط آدمها حس میکنم، نشان بدهم. ایدهآل من توی این قصهها نشاندادن همین تنهایی و خستگی آدمها بوده. فضای خاکستری و ماتِ زندگیهای تکنفرهمان و دستوپا زدنها یا همان بحرانِ دیده نشدن که شما اشاره کردید. چیزی که هی دارد بیشتر و بیشتر میشود و بخش اعظمی از آن از حیطهی اراده و اختیار انسان بیرون است. نمیتوانم بگویم کاملا موفق شدهام آنچه را منظورم بوده نشان بدهم. ولی فکر کنم به چیزی که میخواستهام تا حد زیادی نزدیک شدم. چهقدر به تفاوت میان مخاطب خاص و عام معتقدید؟ و آیا در هنگام نوشتن به نوع خاصی از مخاطب فکر میکنید؟ وجودِ مخاطب خاص و عام واقعیتی است که نمیشود انکارش کرد. تفاوت در انتظارات آنها از ادبیات داستانیست. برای مخاطب عام وجه سرگرمکنندگی ادبیات اهمیت دارد در حالیکه این وجهی نیست که به تنهایی مخاطب خاص را راضی کند. در کل، راضیکردن هیچکدام کارِ راحتی نیست. برای همین وقتی مینویسم به مخاطب فکر نمیکنم. داستانها را برای خودم مینویسم و فقط به ساختار داستان و بیشتر از آن، به شخصیتهایم توجه میکنم. به اینکه چهطور فکر میکنند، چه احساسی دارند، چه اعمال و عکسالعملهایی دارند و حتی چه میپوشند و چه میخورند. شاید به این خاطر است که داستانهای من پر است از تصاویر و جزئیات. جزئیاتی که خیلی دوستشان دارم و برای وارد کردن هر کدامشان گاهی کلی فکر میکنم. فارغ از نتیجه، من برای مخاطب عام یا خاص نمینویسم. چون دوست دارم قصههایم را همه بخوانند و لذت ببرند. دوست دارم به جایی در داستاننویسی برسم که هم مخاطب عام داستانهایم را بخواند و هم مخاطب خاص. چرا در سالهای اخیر ما نتوانستیم در فضای داستاننویسی به نمونههای درخشانی که بتوانند فصل تازه در ادبیات داستانی ایجاد کنند دست پیدا کنیم؟ تازگی، یعنی همین که مرتب نویسندگان جدیدی میآیند و کارهای جدید منتشر میشود. اما شاید منظور شما جریانِ کسالتباری باشد که بر فضای ادبی حاکم است. قبول دارم حاکمیت چنین وضعیتی شور و نشاط و خلاقیت را از ادبیات گرفته است. این جریان هم معلولِ علتهای بیشماری است مثل کمبود مخاطب، ممیزی و سانسور، دستهبندیهای اجتنابناپذیرِ داخلی و خیلی چیزهای دیگر. اما با همهی این موانع، ادبیات داستانی ما در حال حرکت به جلو است. هرچند که این حرکت ناگزیر لاکپشتوار و کاهلانه است. دربارهی درخشش آثار امروز هم، نباید شتابزده قضاوت کرد. فکر میکنم آیندگان قضاوت بهتری در اینباره خواهند داشت. لطفا از کارهایی که در دست نوشتن و یا انتشار دارید برای مخاطبان ما بگوئید. یکی دو ماهیست که اولین رمانم را تمام کردهام و برای انتشار در اختیار ناشر قرار دادهام و در حال حاضر هم مشغول نوشتن یک کار بلند هستم. http://1000ketab.com/story/39/2390 نوشته شده در تاريخ Mon 20 Feb 2012
توسط ariusabdulahad
ابراهيم يونسی:
پولی برای معالجه ندارم
هزارکتاب: ابراهیم
یونسی، مترجم پیشکسوت، که از حدود دو سال قبل با عارضهی آلزایمر دست به
گریبان است، دربارهی درمان بیماری خود در خارج از کشور گفت: «من پولی برای
درمان بیماریام ندارم!»این مترجم پیشکسوت، دربارهی وضعیت فعلی خود گفت: «آشفتهام و چیزی به یاد نمیآورم.» یونسی افزود: «اگر بخواهم به خاطرات گذشته فکر میکنم باید چند دقیقه تمرکز کنم و در یکی دو دقیقه اول چیزهایی به خاطرم میآید، ولی همان هم از ذهنم میرود.» مترجم کتابهایی مانند آروزهای بزرگ دیکنز و اسپارتاکوس فاست در ادامه گفت: «در این لحظات هم اگر زن و بچه یا افراد دیگری کنارم باشند، خندهشان میگیرد.» یونسی دربارهی تاثیر داروهای تجویزی توسط پزشکان معالجش هم یادآور شد: «داروها را استفاده میکنم، ولی تاثیر ندارد. فکر کنم اینها (دکترها) خودشان هم میدانند که داروهایشان برای من بیتاثیر است.» وی در پاسخ به این سئوال که چرا برای درمان بیماری خود به خارج از کشور نمیرود، گفت: «با کدام پول؟ من فقط یک حقوق کارمندی میگیرم و غیر از آن یک شاهی هم ندارم خودم را مداوا کنم.» این مترجم پیشکسوت همچنین دربارهی فعالیتهایش در این حیطه (ترجمه) تاکید کرد: «ترجمه به درد نمیخورد چون چیزی از این بابت به آدم نمیدهند؛ مگر اینکه ناشری دلش برای کسی بسوزد و کتابهایش را چاپ کند.» او در عین حال از واگذاری کتابهای قبلیاش به انتشارات نگاه برای تجدید چاپشان خبر داد. ابراهیم یونسی با 85 سال عمر از نویسندگان و مترجمان پیشکسوتی محسوب میشود که بیش از 80 کتاب از زبان انگلیسی به فارسی ترجمه کرده است؛ آرزوهای بزرگ (چارلز دیکنز)، یک جفت چشم آبی (توماس هاردی)، مردی که خورشید را در دست داشت (جک ریموند جونز)، با این رسوایی چه بخشایشی (رندل جاناتان)، اسپارتاکوس (هوارد فاست) و دفتر یادداشت روزانهی یک نویسنده (داستایفسکی) از جملهی آنهاست. کتابهای هنر داستان نویسی، دلدادهها، رویا به رویا، مادرم دوبار گریست، کجکلاه و کولی، گورستان غریبان، زمستان بیبهار، شکفتن باغ، دادا شیرین و اندوه شب بیپایان هم از جمله آثار تالیفی ابراهیم یونسیست. منبع: مهر عکاس: رومیسا مفیدی http://1000ketab.com/news/59/2072 نوشته شده در تاريخ Mon 20 Feb 2012
توسط ariusabdulahad
ابراهيم يونسي، از پيشكسوتان ادبيات ترجمه و داستاننويسي ايران، بعدازظهر امروز (چهارشنبه، 19 بهمنماه) از دنيا رفت. به گزارش خبرنگار بخش ادب خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا)، يونسي كه تقريبا به تعداد سالهاي رفتهي عمرش كتاب نوشته و ترجمه كرده بود، در سن هشتادوپنجسالگي با زندگي وداع گفت. او مدتي بود كه بر اثر كهولت سن در بستر بيماري بود. پيكر اين نويسنده و مترجم به خواستهي خودش، براي خاكسپاري به زادگاهش، بانه، منتقل خواهد شد. ابراهيم يونسي متولد خردادماه سال 1305 در بانهي كردستان بود و از جمله 83 عنوان كتاب تأليف و ترجمهاش اين عنوانها هستند: دن كيشوت و سه تفنگدار براي نوجوانان، آرزوهاي بزرگ، خانه قانونزده و داستان دو شهر از چارلز ديكنز، آشيان عقاب از كنستانس هون، توفان از ويليام شكسپير، اسپارتاكوس از هوارد فاست، جنبههاي رمان اي. ام. فورستر، سيري در نقد ادب روس و دفتر يادداشتهاي روزانه يك نويسنده فئودور داستايوسكي در حوزه ترجمه / گورستان غريبان، دلدادهها، فردا، مادرم دو بار گريست، كجكلاه و كولي، داداشيرين، شكفتن باغ، خوش آمدي و دعا براي آرمن در حوزه داستان و رمان تأليفي. او همچنين كتابهايي را در حوزه داستاننويسي منتشر كرده است. بخش ادب ايسنا در ادامه مروري دارد بر زندگي ابراهيم يونسي: نوجوان هفدهساله وقتي از بانهي كردستان در سال 1322 به دبيرستان نظام در تهران آمد، هنوز نميدانست كه روزي هدفش ميشود معرفي مردم و فرهنگش: «صحبت كه ميشد، چه معلم، چه شاگرد فكر ميكردند اگر شب را پيش كُرد جماعت سر كني، سرت را ميبرند و فردا زنده نيستي!... اختلاف مذهب هم بود و طرفين به هم «بد» معرفي شده بودند. وقتي كسي منتقل ميشد به كردستان، عزا ميگرفت و تلاش ميكرد تا با پارتيبازي و رشوهاي آنجا نيايد. اما بعد كه ميآمدند، ميديدند غير از اين است كه شنيدهاند و بايد چيزي ميدادي تا بروند!» ابراهيم يونسي در دبيرستان نظام ديپلم ميگيرد. مدتي بعد كه افسر سوار ميشود، بعد از انتقال به لشكر چهار رضاييه، همانجا ازدواج ميكند و بچهدار ميشود. سپيدي زمستان اما جز سياهي، رنگي به آنها نشان نميدهد. يونسي در حادثهاي تير ميخورد... «رضاييه زياد برف ميباريد... پايم را بريدند...» پدرش بقيهي خانواده را ميبرد به كردستان و مريم، دختر چهلروزهاش، مننژيت ميگيرد؛ ديگر نه ميشنود، نه حرف ميزند ...بقیه در ادامه مطلب... ادامه مطلب نوشته شده در تاريخ Fri 17 Feb 2012
توسط ariusabdulahad
ابراهيم يونسي، استاد ناديده چند نسل از داستان نويسان
فرزام
شيرزادي، داستان نويس و روزنامه نگار: داستاننويس همين كه شروع به نوشتن
ميكند و خود را در موجوديت نويسنده باز مييابد و به جا ميآورد، يكي از
شريفترين، نجيبترين و انسانيترين كارها را انتخاب كرده است. اين كه در
اين راه مشقت بار، نوشتههايش... خبرگزاري
كتاب ايران(ايبنا)، فرزام شيرزادي،داستان نويس و روزنامه نگار:
داستاننويس همين كه شروع به نوشتن ميكند و خود را در موجوديت نويسنده باز
مييابد و به جا ميآورد، يكي از شريفترين، نجيبترين و انسانيترين
كارها را انتخاب كرده است. مرجع : http://www.ibna.ir/vdcbf9b8arhb5sp.uiur.html نوشته شده در تاريخ Fri 17 Feb 2012
توسط ariusabdulahad
این ماجرا در خط هوایی TAM اتفاق افتاد یک زن تقریباً پنجاه ساله ی سفید پوست به صندلی اش رسید و دید مسافر کنارش یک مرد ساهپوست است با لحن عصبانی مهماندار پرواز را صدا کرد مهماندار از او پرسید “مشکل چیه خانوم؟” زن سفید پوست گفت: “نمی توانی ببینی؟به من صندلی ای داده شده که کنار یک مرد سیاهپوست است من نمی توانم کنارش بنشینم، شما باید صندلی مرا عوض کنید!” مهماندار گفت: “خانوم لطفاً آروم باشید، متاسفانه تمامی صندلی ها پر هستند، اما من دوباره چک می کنم ببینم صندلی خالی پیدا می شود یا نه” مهماندار رفت و چند دقیقه بعد برگشت و گفت: “خانوم، همانطور که گفتم تمامی صندلی ها در این قسمت اقتصادی پر هستند، من با کاپیتان هم صحبت کردم و او تایید کرد که تمامی صندلی ها در دسته اقتصادی پر هستند، ما تنها صندلی خالی در قسمت درجه یک داریم” و قبل از اینکه زن سفید پوست چیزی بگویید مهماندار ادامه داد: “ببینید، خیلی معمول نیست که یک شرکت هواپیمایی به مسافر قسمت اقتصادی اجازه بدهد در صندلی قسمت درجه یک بنشیند، با اینحال، با توجه به شرایط، کاپیتان فکر می کند اینکه یک مسافر کنار یک مسافر افتضاح بنشیند ناخوشایند هست.” و سپس مهماندار رو به مرد سیاهپوست کرد و گفت: “قربان این به ای معنی است که شما می توانید کیف اتان را بردارید و به صندلی قسمت درجه یک که برای شما رزرو نموده ایم تشریف بیاورید…” تمامی مسافران اطراف که این صحنه را دیدند شوکه شدند و در حالی که کف می زدند از جای خود قیام کردند. http://www.radsms.com
نوشته شده در تاريخ Tue 7 Feb 2012
توسط ariusabdulahad
كوله پشتياش را برداشت و راه افتاد. رفت كه دنبال خدا بگردد و گفت: تا كولهام از خدا پر نشود برنخواهم گشت. نهالي رنجور و كوچك كنار راهايستاده بود، مسافر با خندهاي رو به درخت گفت: چه تلخ است كنار جادهبودن و نرفتن؛ درخت زيرلب گفت: ولي تلخ تر آن است كه بروي وبيرهاورد برگردي. كاش ميدانستي آنچه در جستوجوي آني، همينجاست...
مسافر رفت و گفت: يك درخت از راه چه ميداند، پاهايش در گِل است، او هيچگاه لذت جستوجو را نخواهد يافت. و نشنيد كه درخت گفت: اما من جستوجو را از خود آغاز كردهام و سفرم را كسي نخواهدديد؛ جز آن كه بايد.
مسافر رفت و كولهاش سنگين بود. هزار سال گذشت، هزار سالِ پر خم و پيچ، هزار سالِ بالا و پست. مسافر بازگشت رنجور و نااميد. خدا را نيافته بود، اما غرورش را گم كرده بود...
ادامه مطلب نوشته شده در تاريخ Wed 29 Jun 2011
توسط ariusabdulahad
مردي با عينك فلزي و لباسي سراسر پوشيده از خاك كنار جاده نشسته بود. پلي موقتي بر روي رودخانه كشيده بودند و گاري ها، چرخ دستي ها، مردها ، زن ها و بچه ها از روي آن مي گذشتند. گاري هايي كه با قاطر كشيده مي شدند به كمك سربازها كه پره هاي چرخ ها را هل مي دادند، تلوتلوخوران از شيب پل بالا مي رفتند. چرخ دستي ها به سختي از پل بالا مي رفتند و با عبور از آن ناپديد مي شدند.... ادامه مطلب نوشته شده در تاريخ Tue 20 Apr 2010
توسط ariusabdulahad
خورشید بالا آمد. رگههای سبز و زرد بر کرانه افتاده روی تَرَکهای قایق فرسوده لغزید و سبب شد خارخسک دریایی خاردارش چون پولاد برق کبودی بزند. نور کم و بیش در موجکهای تند که بادبزنوار در کرانه سر به دنبال هم گذاشتهبودند رسوخ کرد. دختر که سر چرخانده و همهٔ جواهرات، یاقوت زرد، زمرد کبود، جواهرات آبرنگ با اخگرهای آتش در میانشان را به رقص درآوردهبود، اینک پیشانی خود را برهنه کرده باچشمان گشاده باریکه راهی مستقیم بر فراز امواج گشودهاست ادامه مطلب نوشته شده در تاريخ Mon 19 Apr 2010
توسط ariusabdulahad
واژه نامه ی نان برِد(BREAD ): واژه اي از انگليسي كهن، ازگويش قديمي مردم فريزلند (فرهنگ انگليسي كهن)كه ابتدا به معناي لقمه، تكه، يا خرده نان بوده است. ( فرهنگ آنگلوساكسون ، تلخيص كلارك هال ، 1966). رول (ROLL ): يك قرص نان كوچك كه قبل از پخت حسابي با وردنه صافش مي كنند و بعد آن را لول ادامه مطلب نوشته شده در تاريخ Sun 18 Apr 2010
توسط ariusabdulahad
شرط بندی I شبي تاريک و پائيزي بود. بانکدارِ پير در حاليکه با گام هاي آهسته و يکنواخت در اتاق کارش از گوشه اي به گوشه اي ديگر مي رفت، ميهماني اي را که پائيز پانزده سال قبل تدارک ديده بود به خاطر مي آورد.نوابغ زيادي در مهماني حضور داشتند و حرفهاي بسيار جالبي رد و بدل زده مي شد.در خلالِ بحث دربارهي موضوعات گوناگون، صحبت از مجازات اعدام نيز به ميان آمد. بيشتر مهمانان که در ميانشان محقق و روزنامه نگار هم کم نبود، اکثرا مخالف مجازات اعدام بودند و آن را ابزاري منسوخ براي مجازات،ناشايست براي حکومتي مسيحي و غيراخلاقي مي دانستند. ادامه مطلب نوشته شده در تاريخ Sun 18 Apr 2010
توسط ariusabdulahad
استپان كلوچكف، دانشجوي سال سوم، توي ارزانترين اتاق يكمجتمع بزرگ آپارتماني مبله ميرفت و ميآمد و سرگرم حاضر كردندرس آناتومي بود. دهانش خشك شده بود و پيشانياش از فرط تلاشبيوقفه براي به خاطر سپردن مطالب به عرق افتاده بود.... ادامه مطلب نوشته شده در تاريخ Sun 18 Apr 2010
توسط ariusabdulahad
مادربزرگ خیلی پیر است؛ چهره اش چینخورده و گیسش به کلی سپید؛ اما چشمهایش همچون دو ستارهاند با درخششی گرم و گیرا که چون در تو بنگرند از خوبی لبریز میشوی. جامهی ابریشمی ِ فاخر و خوشرنگی به تن میکند که طرحی از گلهای درشت بر آن نقش بسته و هنگام حرکتش خشخش میکند. آنگاه میتواند داستانهای شگرفی بگوید. مادربزرگ کولهباری از دانستههاست؛.... ادامه مطلب نوشته شده در تاريخ Sun 18 Apr 2010
توسط ariusabdulahad
پدرم مردی وظیفهشناس، منظم و رک و راست بود. و بنا بهگفته اشخاص معتمد بسیاری که از آنان تحقیق کردم، از نوجوانی یا حتی از کودکی، این صفات را دارا بوده است. تا آنجا که خود بهیاد میآوردم، او نسبت به دیگر مردانی که میشناختیم، نه شوختر بود و نه ملولتر. شاید کمی آرامتر بود. فرمانروای خانه مادر بود نه پدر. مادر هر روز ما را را- خواهرم، برادرم و مرا - سرزنش میکرد. از قضا روزی پدرم زورقی سفارش داد ادامه مطلب نوشته شده در تاريخ Sun 18 Apr 2010
توسط ariusabdulahad
|
||||||||||||||
| تمامی حقوق این وبلاگ محفوظ است | طراحی : پیچک | |||||||||||||||