http://arius.blogfa.com
 
invitation to religion

هذه القصة واحدة من أشهر القصص فى الأدب الفرعونى . و جرت أحداث هذه القصه إبان حكم الأسرة الحادية عشر 2200 ق.م تقريبا.
تقول أحداث القصة 
أن فلاحا فقيرا يدعىخون-انوب من أهالى إقليم وادى النطرون بالبحيره (و كان غنيا بالبحيرات الغنيه بالملح الذي يستخدم في التحنيط ) كان يقطن قرية تسمى حقل الملح قاد قطيعا صغيرا من الحمير بحاصلات قريته وسار به نحو المدينة يريد ان يبيع حاصلاته وكان الطريق يحتم عليه أن يمر بضيعة رجل يدعى (تحوتى ناخت) الذي كان بدوره موظف فاسد لدى الوزير الأول للفرعون (مدير بيت الفرعون). وعندما رأى هذا الموظف الفلاح وقطيعه دبر حيلة لاغتصاب القافلة بما عليها فقام باغلاق الطريق بصناديق الكتان ليضطر الفلاح ان يعبر الطريق من خلال النزول لحقل ذلك الموظف الجشع المزروع بالقمح وتقوم الحمير بالتهام بعض سيقان القمح فتهيأت بذلك الفرصة للمدعو (تحوتى ناخت) لكى يستولى على القافلة........



ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ Thu 25 Jul 2013 توسط ariusabdulahad

جوزف کنراد

کنراد، جوزف Conrad, Joseph نام مستعار، (نام واقعی، تئودور یوزف کنراد کورزنیووسکی Teodor Jozef Konrad Korzeniowski) داستان‌نویس انگلیسی (1857-1924) جوزف در لهستان و در خانواده ملاکان اصیل زاده شد. پدرش مرد ادب و نمایشنامه‌نویس ومترجم آثار انگلیسی و فرانسوی بود که به سبب فعالیتهای میهن‌پرستانه در ضمن جنگهای با روسیه به این کشور تبعید شد. مادر جوزف بر اثر فرسودگی از رنجهای دوره تبعید، در سی و چهار سالگی درگذشت و تربیت جوزف در 1869، پس از مرگ پدر به عمویش سپرده شدکنراد در نوجوانی تمایل خود را به دریانوردی ابراز کرد و در 1874، در هفده سالگی به این شغل قدم گذارد، به بندر مارسی در فرانسه رفت و چندین سال در کشتیهای بازرگانی، دریاها و اقیانوسها را پیمود و نه‌تنها با دریانوردان معاشرت کرد، بلکه با محیط اشرافی فرانسه نیز رفت و آمد یافت و بر اثر مطالعه فراوان به زبان لهستانی و فرانسوی بر معلومات خود افزود؛ پس از آن ناگهان، بی‌آنکه کلمه‌ای انگلیسی بداند، در 1878 مارسی را به قصد انگلستان ترک کرد. در انگلستان نیز مدتها در قسمت کشتیهای تجاری میان سنگاپور و بورنئو رفت و آمد کرد، از معبرهای خطرناک گذشت و از بیماری شایع وبا جان سالم به در برد، اما به بیماری روماتیسم دچار گشت. در 1886 به تابعیت انگلستان درآمد و به رمان‌نویسی روی آورد. اولین رمانش را در 1895 با عنوان "دیوانگی المه یر" Alamyer’s Folly انتشار داد که زمینه آن را محله غم‌انگیزی در بورنئو تشکیل می‌داد...............................................



ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ Thu 21 Feb 2013 توسط ariusabdulahad
اندوه

آنتون چخوف

برگردان: سروژ استپانیان


گرگ و میش غروب است. برف‌دانه های درشت آبدار به گرد فا نوس‌‌هایی که دمی‌پیش روشنشان کرده اند،  با تأنی می‌‌چرخند وهمچون پوششی نازک و نرم،  روی شیروانی‌ها و پشت  اسب‌ها و بر شانه‌ها و کلاه‌های رهگذران می‌نشیند. ایونا پتاپف سورچی سراپا سفید گشته و به شبح می‌ماند. تا جایی که یک آدم زنده بتواند تا شود،  پشت خم کرده و بی حرکت درجای خود نشسته است. چنین به نظر می‌رسد که اگر تلی از برف هم روی او بیفتد باز لازم نخواهد دید تکانی بخورد و برف را از روی خود بتکاند. اسب لاغرمردنی‌اش هم سفید پوش و بی‌حرکت است. حیوان بی‌نوا با آرامش و سکون خود و با استخوان‌های برآمده و با پاهای کشیده چون چوب خرد،  از نزدیک به اسب قندی صناری می‌ماند. به احتمال بسیار زیاد،  او هم به فکر فرو رفته است. اسبی را که از گاوآهن و از مناظر خاکستری رنگ مالوفش جدا کنند و در این گرداب آکنده از آتشهای دهشت انگیز و و تق وتق بی امان و در آمد شد های شتابان انبوه جمعیت رها کنند، محال است به فکر فرو نرود.


ایونا و اسب نحیف او مدتی است که همانجا بی حرکت مانده‌اند. از پیش از ظهر که از اصطبل در آمده‌اند هنوز یک پاپاسی دشت نکرده اند. و اکنون تاریکی شب،  پرده ی خود را رفته رفته بر شهر می‌گستراند. فروغ بی رمق فانوس های خیابان جای خود را به رنگ های زنده می‌دهد و از هیاهوی آمد شد جمعیت،  آن به آن رو به فزونی می‌نهد. در همین هنگام صدایی به گوش ایونا می‌رسد:


- سورچی! محله ی ویبور گسکویه!


ایونا یکه می‌خورد و از لای مژگان و پلکهای برفپوش خود،  نگاهش به یک نظامی‌شنل پوش می‌افتد. مرد نظامی‌تکرار می‌کند:


- گفتم برو به ویبورگسکویه،  مگر خوابی؟ راه بیفت!....



ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ Wed 9 May 2012 توسط ariusabdulahad


راز و رمزهای نویسندگی همینگوی

جورج پلیمپتون / ترجمه و تلخیص: احمد عطارزاده

 

نویسنده کتاب‌های «وداع با اسلحه» و «پیرمرد و دریا» اعتقاد دارد هر زمان مردم انسان را تنها بگذارند و مزاحمش نشوند، می‌توان نوشت، اما بهترین نوشته‌ها زمانی نوشته می‌شوند که نویسنده عاشق باشد.ارنست همینگوی در 21ژوئیه 1898در اوک پارک (Oak Park) ایالت ایلینویز متولّد شد. پدرش «کلارنس» یک پزشک و مادرش «گریس» معلّم پیانو و آواز بود. پس از اتمام دوره دبیرستان، در سال 1917برای مدّتی در کانزاس‌سیتی به عنوان گزارشگر گاهنامه استار مشغول به کار شد. در جنگ جهانی اول او داوطلب خدمت در ارتش شد امّا ضعف بینایی او را از این کار بازداشت در عوض به عنوان راننده آمبولانس صلیب سرخ در نزدیکی جبهه ایتالیا به خدمت گرفته شد. در 8ژوئیه 1918مجروح و برای ماه‌ها در بیمارستان بستری شد. سبک ویژه همینگوی در نوشتن، او را نویسنده‌ای بی‌همتا و بسیار تأثیرگذار کرده بود. در سال 1925نخستین رشته داستان‌های کوتاهش، «در زمانه ما»، منتشر شد که به خوبی گویای سبک خاصّ نویسندگی او بود. ازکتاب هایش می‌توان به «مردان بدون زنان، وداع با اسلحه، تپه‌های سبز آفریقا، زنگ‌ها برای که به صدا در می‌آیند و پیرمرد و دریا» اشاره کرد.

همینگوی در دوم جولای 1961 در «Ketchum» واقع در ایالت آیداهو هنگامی که تفنگ شکاری خود را پاک می‌کرد اشتباهاً هدف گلوله خود قرار گرفت و با مرگش درخشان‌ترین چهره ادبیات قرن بیستم آمریکا ناپدید شد. این مصاحبه در زمان حیات وی انجام شده است....بقیه در ادامه مطلب..



ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ Mon 20 Feb 2012 توسط ariusabdulahad
گفت‌و‌گو‌ی «هزارکتاب» با فرشته نوبخت
وقتی می‌نویسم به مخاطب فکر نمی‌کنم
رضا حيرانی
فرشته نوبختهزارکتاب: فرشته نوبخت متولد آبان 1354 در تهران و فارغ‌التحصیل کارشناسی پرستاری از دانشگاهِ علوم پزشکی ایران است. فعالیت حرفه‌ای خود را در حوزه‌ی ادبیات داستانی از سال 1385 با انتشار آثاری در زمینه‌ی‌ نقد ادبی، مرور، گزارش و معرفی کتاب در نشریات ادبی از جمله گلستانه و رودکی و هم‌چنین هم‌کاری با صفحه‌ی فرهنگ‌وادب روزنامه‌های اعتماد ملی،  اعتماد و... آغاز کرد.  
اولین اثر مکتوب نوبخت، مجموعه‌داستان ‌مرغ عشق‌های همسایه‌‌ی روبه‌رویی‌، شامل شانزده داستان کوتاه است که در سال 1388 توسط نشر افراز منتشر شده است.  
مجموعه‌داستان ‌کلاغ‌ که به تازگی توسط نشر چشمه منتشر شده است، دومین کتاب فرشته‌ نوبخت است. به بهانه‌ی انتشار همین کتاب با او گفت‌و‌گو کردیم.

عنوان مجموعه‌داستان شما، ‌کلاغ‌ با تمام معانی و تصوراتی که در فرهنگ‌های مختلف دارد از بار نشانه‌ای زیادی برخوردار است. آیا از ابتدا به دنبال این بودید که عنوان مجموعه برای مخاطب پیش داوری ایجاد کند؟
نه. راستش اصلا دوست ندارم عنوان مجموعه باعث پیش‌داوری مخاطب شود. ولی متوجه شدم که نام مجموعه برای بیش‌تر مخاطبین، ایجاد سوال کرده. انتخاب این نام بیش‌تر از هرچیزی دلیل شخصی دارد. کلاغ، پرنده‌ای‌ست که دوستش دارم. به نظرم مظهر رمز‌و‌راز است. در فرهنگ ما حضور این پرنده همیشه با معانی و مفاهیمی هم‌راه بوده. این پرنده فضایی وهم‌آلود و حسِ انتظاری شوم را تداعی می‌کند، خبر از اتفاقی که در حالِ وقوع است؛ که به نظرم بی‌تناسب با فضای مبهم داستان‌های من نیست. ضمن این‌که کلاغ‌ها همیشه مراقب هم هستند و در عین‌حال از هم پراکنده‌اند. موجودات غریبی هستند در کل.

بحران دیده نشدن در این کتاب برجسته است. به نظر می‌رسد توجه به این‌که این مسئله یکی از مهم‌ترین بحران‌های هویتی در جهان امروز محسوب می‌شود شما تلاش کردید بدون شعار دادن به این مسئله بپردازید. به نظر خودتان داستان‌های کلاغ تا چه اندازه توانسته‌اند به ایده‌آل مدنظر شما در این زمینه برسند؟
من تلاشم را برای نشان دادن این بحرانِ مدرن کرده‌ام. به نظر من آدم‌های عصر ما مثل درخت‌های داستانِ ‌بنویس عشق می‌مانند. با هم و از هم جدا هستند و زندگی‌شان مثل دریاچه‌ی داستانِ  جایی دیگر‌، مسحور میان کوه‌های بلند است. عشق مفهوم کلاسیک خود را از دست داده و تبدیل به چیزی شده شبیه بنای نیمه‌ویرانِ آن‌سوی دریاچه‌ی داستانِ ‌جایی دیگر ‌یا شبیه کوهِ بلند و سنگیِ داستانِ ‌کوه‌ سنگی‌ که پشت آن چیزی نیست، احتمالا. خیلی از قواید و حتی شکل قراردادهای انسانی به ضرورتِ زندگیِ امروزی، فرق کرده‌اند. این‌ها دغدغه‌های من بوده وقت نوشتن داستان‌ها. دوست داشتم چیزی را که در روابط آدم‌ها حس می‌کنم، نشان بدهم. ایده‌آل من توی این قصه‌ها نشان‌دادن همین تنهایی و خستگی آدم‌ها بوده. فضای خاکستری و ماتِ زندگی‌های تک‌نفره‌مان و دست‌وپا زدن‌ها یا همان بحرانِ دیده نشدن که شما اشاره کردید. چیزی که هی دارد بیش‌تر و بیش‌تر می‌شود و بخش اعظمی از آن از حیطه‌ی اراده و اختیار انسان بیرون است. نمی‌توانم بگویم کاملا موفق شده‌ام آن‌چه را منظورم بوده نشان بدهم. ولی فکر کنم به چیزی که می‌خواسته‌ام تا حد زیادی نزدیک شدم.  
کلاغ
کلاغ
نویسنده : فرشته نوبخت
تعداد صفحه : 161 صفحه
قیمت : 4200 تومان
انتشارات : چشمه

چه‌قدر به تفاوت میان مخاطب خاص و عام معتقدید؟ و آیا در هنگام نوشتن به نوع خاصی از مخاطب فکر می‌کنید؟
وجودِ مخاطب خاص و عام واقعیتی است که نمی‌شود انکارش کرد. تفاوت در انتظارات آن‌ها از ادبیات داستانی‌ست. برای مخاطب عام وجه سرگرم‌کنندگی ادبیات اهمیت دارد در حالی‌که این وجهی نیست که به تنهایی مخاطب خاص را راضی کند. در کل، راضی‌کردن هیچ‌کدام کارِ راحتی نیست. برای همین وقتی می‌نویسم به مخاطب فکر نمی‌کنم. داستان‌ها را برای خودم می‌نویسم و فقط به ساختار داستان و بیش‌تر از آن، به شخصیت‌هایم توجه می‌کنم. به این‌که چه‌طور فکر می‌کنند، چه احساسی دارند، چه اعمال و عکس‌العمل‌هایی دارند و حتی چه می‌پوشند و چه می‌خورند. شاید به این خاطر است که داستان‌های من پر است از تصاویر و جزئیات. جزئیاتی که خیلی دوستشان دارم و برای وارد کردن هر کدامشان گاهی کلی فکر می‌کنم.  فارغ از نتیجه، من برای مخاطب عام یا خاص نمی‌نویسم. چون دوست دارم قصه‌هایم را همه بخوانند و لذت ببرند. دوست دارم به جایی در داستان‌نویسی برسم که هم مخاطب عام داستان‌هایم را بخواند و هم مخاطب خاص.

چرا در سال‌های اخیر ما نتوانستیم در فضای داستان‌نویسی به نمونه‌های درخشانی که بتوانند فصل تازه در ادبیات داستانی ایجاد کنند دست پیدا کنیم؟
تازگی، یعنی همین که مرتب نویسندگان جدیدی می‌آیند و کارهای جدید منتشر می‌شود. اما شاید منظور شما جریانِ کسالت‌باری باشد که بر فضای ادبی حاکم است. قبول دارم حاکمیت چنین وضعیتی شور و نشاط و خلاقیت را از ادبیات گرفته است. این جریان هم معلولِ علت‌های بی‌شماری است مثل کمبود مخاطب، ممیزی و سانسور، دسته‌بندی‌های اجتناب‌ناپذیرِ داخلی و خیلی چیزهای دیگر. اما با همه‌ی این موانع، ادبیات داستانی ما در حال حرکت به جلو است. هرچند که این حرکت ناگزیر لاک‌پشت‌وار و  کاهلانه است. درباره‌ی درخشش آثار امروز هم، نباید شتاب‌زده قضاوت کرد. فکر می‌کنم آیندگان قضاوت بهتری در این‌باره خواهند داشت.  

لطفا از کارهایی که در دست نوشتن و یا انتشار دارید برای مخاطبان ما بگوئید.
یکی دو ماهی‌ست که اولین رمانم را تمام کرده‌ام و برای انتشار در اختیار ناشر قرار داده‌ام و در حال حاضر هم مشغول نوشتن یک کار بلند هستم.



http://1000ketab.com/story/39/2390


نوشته شده در تاريخ Mon 20 Feb 2012 توسط ariusabdulahad

ابراهيم يونسی:
پولی برای معالجه ندارم
یونسیهزارکتاب: ابراهیم یونسی، مترجم پیش‌کسوت، که از حدود دو سال قبل با عارضه‌ی آلزایمر دست به گریبان است، درباره‌ی درمان بیماری خود در خارج از کشور گفت: «من پولی برای درمان بیماری‌ام ندارم!»
این مترجم پیش‌کسوت، درباره‌ی وضعیت فعلی خود گفت: «آشفته‌ام و چیزی به یاد نمی‌آورم.»
یونسی افزود: «اگر بخواهم به خاطرات گذشته فکر می‌کنم باید چند دقیقه تمرکز کنم و در یکی دو دقیقه اول چیزهایی به خاطرم می‌آید، ولی همان هم از ذهنم می‌رود.»
مترجم کتاب‌هایی مانند ‌آروزهای بزرگ‌ دیکنز و ‌اسپارتاکوس‌ فاست در ادامه گفت: «در این لحظات هم اگر زن و بچه یا افراد دیگری کنارم باشند، خنده‌شان می‌گیرد.»
یونسی درباره‌ی تاثیر داروهای تجویزی توسط پزشکان معالجش هم یادآور شد: «داروها را استفاده می‌کنم، ولی تاثیر ندارد. فکر کنم این‌ها (دکترها) خودشان هم می‌دانند که داروهای‌شان برای من بی‌تاثیر است.»
وی در پاسخ به این سئوال که چرا برای درمان بیماری خود به خارج از کشور نمی‌رود، گفت: «با کدام پول؟ من فقط یک حقوق کارمندی می‌گیرم و غیر از آن یک شاهی هم ندارم خودم را مداوا کنم.»
این مترجم پیش‌کسوت هم‌چنین درباره‌ی فعالیت‌هایش در این حیطه (ترجمه) تاکید کرد: «ترجمه به درد نمی‌خورد چون چیزی از این بابت به آدم نمی‌دهند؛ مگر این‌که ناشری دلش برای کسی بسوزد و کتاب‌هایش را چاپ کند.»
او در عین حال از واگذاری کتاب‌های قبلی‌اش به انتشارات نگاه برای تجدید چاپ‌شان خبر داد.
ابراهیم یونسی با 85 سال عمر از نویسندگان و مترجمان پیش‌کسوتی محسوب می‌شود که بیش از 80 کتاب از زبان انگلیسی به فارسی ترجمه کرده ‌است؛ آرزوهای بزرگ (چارلز دیکنز)، یک جفت چشم آبی (توماس هاردی)، مردی که خورشید را در دست داشت (جک ریموند جونز)، با این رسوایی چه بخشایشی (رندل جاناتان)، اسپارتاکوس (هوارد فاست) و دفتر یادداشت روزانه‌ی یک نویسنده (داستایفسکی) از جمله‌ی آن‌هاست.
کتاب‌های هنر داستان نویسی، دل‌داده‌ها، رویا به رویا، مادرم دو‌بار گریست، کج‌کلاه و کولی، گورستان غریبان، زمستان بی‌بهار، شکفتن باغ، دادا شیرین و اندوه شب بی‌پایان هم از جمله آثار تالیفی ابراهیم یونسی‌ست.
منبع: مهر
عکاس: رومیسا مفیدی

http://1000ketab.com/news/59/2072

نوشته شده در تاريخ Mon 20 Feb 2012 توسط ariusabdulahad

 

ابراهيم يونسي، از پيشكسوتان ادبيات ترجمه و داستان‌نويسي ايران، بعدازظهر امروز (چهارشنبه، 19 بهمن‌ماه) از دنيا رفت.

به گزارش خبرنگار بخش ادب خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا)، يونسي كه تقريبا به تعداد سال‌هاي رفته‌ي عمرش كتاب نوشته و ترجمه كرده بود، در سن هشتادوپنج‌سالگي با زندگي وداع گفت. او مدتي بود كه بر اثر كهولت سن در بستر بيماري بود.

پيكر اين نويسنده و مترجم به خواسته‌ي خودش، براي خاك‌سپاري به زادگاهش، بانه، منتقل خواهد شد.

ابراهيم يونسي متولد خردادماه سال 1305 در بانه‌ي كردستان بود و از جمله 83 عنوان كتاب تأليف و ترجمه‌اش اين عنوان‌ها هستند: دن كيشوت و سه تفنگدار براي نوجوانان، آرزوهاي بزرگ، خانه قانون‌زده و داستان دو شهر از چارلز ديكنز، آشيان عقاب از كنستانس هون، توفان از ويليام شكسپير، اسپارتاكوس از هوارد فاست، جنبه‌هاي رمان اي. ام. فورستر، سيري در نقد ادب روس و دفتر يادداشت‌هاي روزانه يك نويسنده فئودور داستايوسكي در حوزه ترجمه / گورستان غريبان، دلداده‌ها، فردا، مادرم دو بار گريست، كج‌كلاه و كولي، داداشيرين، شكفتن باغ، خوش آمدي و دعا براي آرمن در حوزه داستان و رمان تأليفي. او همچنين كتاب‌هايي را در حوزه داستان‌نويسي منتشر كرده است.

بخش ادب ايسنا در ادامه مروري دارد بر زندگي ابراهيم يونسي: نوجوان هفده‌ساله وقتي از بانه‌ي كردستان در سال 1322 به دبيرستان نظام در تهران آمد، هنوز نمي‌دانست كه روزي هدفش مي‌شود معرفي مردم و فرهنگش: «صحبت كه مي‌شد، چه معلم، چه شاگرد فكر مي‌كردند اگر شب را پيش كُرد جماعت سر كني، سرت را مي‌برند و فردا زنده نيستي!... اختلاف مذهب هم بود و طرفين به هم «بد» معرفي شده بودند. وقتي كسي منتقل مي‌شد به كردستان، عزا مي‌گرفت و تلاش مي‌كرد تا با پارتي‌بازي و رشوه‌اي آن‌جا نيايد. اما بعد كه مي‌آمدند، مي‌ديدند غير از اين است كه شنيده‌اند و بايد چيزي مي‌دادي تا بروند!»

ابراهيم يونسي در دبيرستان نظام ديپلم مي‌گيرد. مدتي بعد كه افسر سوار مي‌شود، بعد از انتقال به لشكر چهار رضاييه، همان‌جا ازدواج مي‌كند و بچه‌دار مي‌شود. سپيدي زمستان اما جز سياهي، رنگي به آن‌ها نشان نمي‌دهد. يونسي در حادثه‌اي تير مي‌خورد... «رضاييه زياد برف مي‌باريد... پايم را بريدند...» پدرش بقيه‌ي خانواده را مي‌برد به كردستان و مريم، دختر چهل‌روزه‌اش، مننژيت مي‌گيرد؛ ديگر نه مي‌شنود، نه حرف مي‌زند ...بقیه در ادامه مطلب...



ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ Fri 17 Feb 2012 توسط ariusabdulahad


فرزام شيرزادي، داستان نويس و روزنامه نگار
فرزام شيرزادي، داستان نويس و روزنامه نگار


ابراهيم يونسي، استاد ناديده چند نسل از داستان نويسان

20 بهمن 1390 ساعت 16:58
فرزام شيرزادي، داستان نويس و روزنامه نگار: داستان‌نويس همين كه شروع به نوشتن مي‌كند و خود را در موجوديت نويسنده باز مي‌يابد و به جا مي‌آورد، يكي از شريف‌ترين، نجيب‌ترين و انساني‌ترين كارها را انتخاب كرده است. اين كه در اين راه مشقت بار، نوشته‌هايش...

خبرگزاري كتاب ايران(ايبنا)، فرزام شيرزادي،داستان نويس و روزنامه نگار: داستان‌نويس همين كه شروع به نوشتن مي‌كند و خود را در موجوديت نويسنده باز مي‌يابد و به جا مي‌آورد، يكي از شريف‌ترين، نجيب‌ترين و انساني‌ترين كارها را انتخاب كرده است. 

اين كه در اين راه مشقت بار، نوشته‌هايش چقدر براي هم‌نسلان او و ديگراني كه مي‌خواهند پا در مسير حرفه، مشغله و دلبستگي فكري، ذهني و هنري او بگذارند تأثيربرانگيز است اهميتي اساسي دارد و ستايش برانگيز است؛ آن كه زندگي و حيات انساني‌اش را صرف آگاهي ديگران و آنچه را در اين وادي نصيبش شده چراغ راه آينده هم‌قلمانش مي‌كند.

ابراهيم يونسي، استاد ناديده‌ام، آموزگار ديده و ناديده بسياري از آناني بود و هست كه مشغله‌شان داستان و داستان‌نويسي است؛‌ از بسياري از آناني كه يك يا چند داستان كوتاه نوشته‌اند گرفته تا آن‌ها كه شباهنگام هم خواب داستان مي‌ديدند و مي‌بينند و داستان با روح و حيات مستدام‌شان در اين عرصه سرشته شده است.

يونسي اگر فقط كتاب ارزشمند «هنر داستان‌نويسي» را هم نوشته بود جايگاهي شايسته و درخور در داستان‌نويسي معاصر ايران مي‌داشت؛ استادي دوست‌داشتني كه به واسطه نوشتن اين كتاب به چند نسل از داستان‌نويسان فارسي‌زبان اصول داستان‌نويسي و شگردهاي داستاني نويسندگاني را از سراسر جهان آموخت و هنوز هم كتابي در قد و قواره هنر داستان‌نويسي او منتشر نشده است.

حالا استاد مهربان داستان‌نويسي و مترجم و نويسنده ارجمند ابراهيم يونسي پلك بر هم گذاشته و براي هميشه ما را ترك كرده است. از پشت ميز نيم‌خيز مي‌شوم. كتابي قطور را با جلد سبز شوميز از لابه‌لاي كتاب‌ها برمي‌دارم. كف دست بر جلد كتاب مي‌كشم و صفحه‌اي را به شانس باز مي كنم. صفحه شش از فصل اول هنر داستان نويسي است. ابراهيم يونسي نوشته است: «داستان كوتاه را مي‌توان به ياري خصوصيات زير از ديگر آثار بازشناخت:
1 ـ طرح منظم و مشخصي دارد.
2 ـ يك شخصيت اصلي دارد. 
3 ـ اين شخصيت، در يك واقعه اصلي ارايه مي‌شود.
4 ـ به صورت «كلي» كه همه اجزاي آن با هم پيوند متقابل دارد شكل مي‌بندد.
5 ـ تاثير واحدي را القا مي‌كند.
6 ـ كوتاه است.»


مرجع : http://www.ibna.ir/vdcbf9b8arhb5sp.uiur.html


نوشته شده در تاريخ Fri 17 Feb 2012 توسط ariusabdulahad

این ماجرا در خط هوایی TAM اتفاق افتاد

یک زن تقریباً پنجاه ساله ی سفید پوست به صندلی اش رسید

و دید مسافر کنارش یک مرد ساهپوست است با لحن عصبانی مهماندار پرواز را صدا کرد

مهماندار از او پرسید “مشکل چیه خانوم؟”

زن سفید پوست گفت:

“نمی توانی ببینی؟به من صندلی ای داده شده که کنار یک مرد سیاهپوست است

من نمی توانم کنارش بنشینم، شما باید صندلی مرا عوض کنید!”

مهماندار گفت: “خانوم لطفاً آروم باشید، متاسفانه تمامی صندلی ها پر هستند، اما من دوباره چک می کنم ببینم صندلی خالی پیدا می شود یا نه”

مهماندار رفت و چند دقیقه بعد برگشت و گفت: “خانوم، همانطور که گفتم تمامی صندلی ها در این قسمت اقتصادی پر هستند، من با کاپیتان هم صحبت کردم و او تایید کرد که تمامی صندلی ها در دسته اقتصادی پر هستند، ما تنها صندلی خالی در قسمت درجه یک داریم”

و قبل از اینکه زن سفید پوست چیزی بگویید مهماندار ادامه داد: “ببینید، خیلی معمول نیست که یک شرکت هواپیمایی به مسافر قسمت اقتصادی اجازه بدهد در صندلی قسمت درجه یک بنشیند، با اینحال، با توجه به شرایط، کاپیتان فکر می کند اینکه یک مسافر کنار یک مسافر افتضاح بنشیند ناخوشایند هست.”

و سپس مهماندار رو به مرد سیاهپوست کرد و گفت: “قربان این به ای معنی است که شما می توانید کیف اتان را بردارید و به صندلی قسمت درجه یک که برای شما رزرو نموده ایم تشریف بیاورید…”

تمامی مسافران اطراف که این صحنه را دیدند شوکه شدند و در حالی که کف می زدند از جای خود قیام کردند.


http://www.radsms.com


نوشته شده در تاريخ Tue 7 Feb 2012 توسط ariusabdulahad
 Old tree  درخت پير


كوله ‌پشتي‌اش‌ را برداشت‌ و راه‌ افتاد.

رفت‌ كه‌ دنبال‌ خدا بگردد و گفت: تا كوله‌ام‌ از خدا پر نشود برنخواهم‌ گشت.

نهالي‌ رنجور و كوچك‌ كنار راه‌ايستاده‌ بود، مسافر با خنده‌اي‌ رو به‌ درخت‌ گفت: چه‌ تلخ‌ است‌ كنار جاده‌بودن‌ و نرفتن؛

 درخت‌ زيرلب‌ گفت: ولي‌ تلخ‌ تر آن‌ است‌ كه‌ بروي‌ وبي‌رهاورد برگردي. كاش‌ مي‌دانستي‌ آنچه‌ در جست‌وجوي‌ آني، همين‌جاست...

 

مسافر رفت‌ و گفت: يك‌ درخت‌ از راه‌ چه‌ مي‌داند، پاهايش‌ در گِل‌ است، او هيچ‌گاه‌ لذت‌ جست‌وجو را نخواهد يافت.

و نشنيد كه‌ درخت‌ گفت: اما من‌ جست‌وجو را از خود آغاز كرده‌ام‌ و سفرم‌ را كسي‌ نخواهدديد؛ جز آن‌ كه‌ بايد.

 

مسافر رفت‌ و كوله‌اش‌ سنگين‌ بود. هزار سال‌ گذشت، هزار سالِ‌ پر خم‌ و پيچ، هزار سالِ‌ بالا و پست. مسافر بازگشت رنجور و نااميد. خدا را نيافته‌ بود، اما غرورش‌ را گم‌ كرده‌ بود...



ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ Wed 29 Jun 2011 توسط ariusabdulahad

http://sibegazzade.com/pix/writers/ErnestHemingway-mainpage.jpg

مردي با عينك فلزي و لباسي سراسر پوشيده از خاك كنار جاده نشسته بود. پلي موقتي بر روي رودخانه كشيده بودند و گاري ها، ‌چرخ دستي ها، مردها ، زن ها و بچه ها از روي آن مي گذشتند. گاري هايي كه با قاطر كشيده مي شدند به كمك سربازها كه پره هاي چرخ ها را هل مي دادند، تلوتلوخوران از شيب پل بالا مي رفتند. چرخ دستي ها به سختي از پل بالا مي رفتند و با عبور از آن ناپديد مي شدند....



ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ Tue 20 Apr 2010 توسط ariusabdulahad

http://4.bp.blogspot.com/_6qnZxCXQIbE/R2WKDTADSYI/AAAAAAAAAd8/TGr4r5pBuwk/s320/woolf_v.jpg

خورشید بالا آمد. رگه‎های سبز و زرد بر کرانه افتاده روی تَرَکهای قایق فرسوده لغزید و سبب شد خارخسک دریایی خاردارش چون پولاد برق کبودی بزند. نور کم و بیش در موجکهای تند که بادبزن‌وار در کرانه سر به دنبال هم گذاشته‌بودند رسوخ کرد. دختر که سر چرخانده و همه‎ٔ جواهرات، یاقوت زرد، زمرد کبود، جواهرات آبرنگ با اخگرهای آتش در میانشان را به رقص درآورده‎بود، اینک پیشانی خود را برهنه کرده باچشمان گشاده باریکه راهی مستقیم بر فراز امواج گشوده‌است



ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ Mon 19 Apr 2010 توسط ariusabdulahad

http://www.jenopari.com/files/elizabeth_baines_203.jpg

واژه نامه ی نان


  برِد(BREAD ): واژه اي از انگليسي كهن، ازگويش قديمي مردم فريزلند (فرهنگ انگليسي كهن)كه ابتدا به معناي لقمه، تكه، يا خرده نان بوده است. ( فرهنگ آنگلوساكسون ، تلخيص كلارك هال ، 1966).

رول (ROLL ): يك قرص نان كوچك كه قبل از پخت حسابي با وردنه صافش مي كنند و بعد آن را لول
مي كنند . ( فرهنگ انگليسي كهن ) ....
    



ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ Sun 18 Apr 2010 توسط ariusabdulahad

شرط بندی


 Ihttp://www.porsaj.com/uploaded/pict-b73ad1c03c325dc1da8b56328cd3f9b7.jpg

شبي تاريک و پائيزي بود. بانکدارِ پير در حاليکه با گام هاي آهسته و يکنواخت در اتاق کارش از گوشه اي به گوشه اي ديگر مي رفت، ميهماني اي را که پائيز پانزده سال قبل تدارک ديده بود به خاطر مي آورد.نوابغ زيادي در مهماني حضور داشتند و حرف‌هاي بسيار جالبي رد و بدل زده مي شد.در خلالِ بحث درباره‌ي  موضوعات گوناگون، صحبت از مجازات اعدام نيز به ميان آمد. بيشتر مهمانان که در ميانشان محقق و روزنامه نگار هم کم نبود، اکثرا مخالف مجازات اعدام بودند و آن را ابزاري منسوخ براي مجازات،ناشايست براي حکومتي مسيحي و غيراخلاقي مي دانستند.



ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ Sun 18 Apr 2010 توسط ariusabdulahad

 استپان‌ كلوچكف‌، دانشجوي‌ سال‌ سوم‌، توي‌ ارزان‌ترين‌ اتاق‌ يك‌مجتمع‌ بزرگ‌ آپارتماني‌ مبله‌ مي‌رفت‌ و مي‌آمد و سرگرم‌ حاضر كردن‌درس‌ آناتومي‌ بود. دهانش‌ خشك‌ شده‌ بود و پيشاني‌اش‌ از فرط تلاش‌بي‌وقفه‌ براي‌ به‌ خاطر سپردن‌ مطالب‌ به‌ عرق‌ افتاده‌ بود....



ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ Sun 18 Apr 2010 توسط ariusabdulahad
http://www.aftab.ir/articles/art_culture/literature_verse/images/a1971342f4cc125de94f5199c4acfefe.jpg

مادربزرگ خیلی پیر است؛ چهره اش چین‌خورده و گیسش به کلی سپید؛ اما چشم‌هایش هم‌چون دو ستاره‌اند با درخششی گرم و گیرا که چون در تو بنگرند از خوبی لبریز می‌شوی. جامه‌ی ابریشمی ِ فاخر و خوش‌رنگی به تن می‌کند که طرحی از گل‌های درشت بر آن نقش بسته و هنگام حرکتش خش‌خش می‌کند. آن‌گاه می‌تواند داستان‌های شگرفی بگوید. مادربزرگ کوله‌باری از دانسته‌هاست؛....



ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ Sun 18 Apr 2010 توسط ariusabdulahad


http://www.jenopari.com/files/sevomi-keraneh-rod.jpg

پدرم مردی وظیفه‌‌شناس، منظم و رک و راست بود. و بنا به‌گفته‌ اشخاص معتمد بسیاری که از آنان تحقیق کردم، از نوجوانی یا حتی از کودکی، این صفات را دارا بوده است. تا آنجا که خود به‌یاد می‌آوردم، او نسبت به دیگر مردانی که می‌شناختیم، نه شوختر بود و نه ملولتر. شاید کمی آرامتر بود. فرمانروای خانه مادر بود نه پدر. مادر هر روز ما را را- خواهرم، برادرم و مرا - سرزنش می‌کرد. از قضا روزی پدرم زورقی سفارش داد



ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ Sun 18 Apr 2010 توسط ariusabdulahad
تمامی حقوق این وبلاگ محفوظ است | طراحی : پیچک