
مترجم/ مهدی غبرایی
بخشی از رمان «موجها»/ نوشته ویرجینیاوولف
ویرجینیا وولف نیازی به معرفی ندارد. نقد و نظر دربارهٔ آثارش زیاد نوشتهشده و منابع به وفور یافت میشود. در عظمت و نوآوری او هم حرفی نیست. هنوز هم او را همپای جویس و پروست میدانند. از میان آثارش موجها بیش از همه اسیرم کرد و دو سه سالی است با آن سرگرمم. در حال حاضر دوست گرامیام، محمد رضاپور جعفری سرگرم مقابلهٔ واژه به واژه و عشقورزی با آن است. فقط بگویم که این رُمان 9 تابلو دارد که وصف یک روز است، از برآمدن خورشید تا غروب آن، که به سبک نقاشی پوانتیلیستی (نقطه چین) سورا ساختهشده و کل آنها یک روز را میسازد و ناگفته به ذهن میآورد که زندگی روزی بیش نیست.اما 6 راوی، بیآنکه یکدیگر را مخاطب قرار دهند، از کودکی تا بزرگسالی زندگی و افکار خود را روایت میکنند. طبعاً لحن در تابلوها سنگینتر از متن است (و به زمان ماضی روایت میشود).
در اینجا ابتدای فصل سوم و قسمتی از تکگویی یکی از راویان –برنارد- را نقل میکنم.
مهدی غبرائی
زمستان84
خورشید بالا آمد. رگههای سبز و زرد بر کرانه افتاده روی تَرَکهای قایق فرسوده لغزید و سبب شد خارخسک دریایی خاردارش چون پولاد برق کبودی بزند. نور کم و بیش در موجکهای تند که بادبزنوار در کرانه سر به دنبال هم گذاشتهبودند رسوخ کرد. دختر که سر چرخانده و همهٔ جواهرات، یاقوت زرد، زمرد کبود، جواهرات آبرنگ با اخگرهای آتش در میانشان را به رقص درآوردهبود، اینک پیشانی خود را برهنه کرده باچشمان گشاده باریکه راهی مستقیم بر فراز امواج گشودهاست. درخشش لرزان موجهای خالمخالی تیرهشد؛ گودیهای سبزشان ژرف و تیره شد. شاید گلههای ماهیهای سرگردان از میانشان میگذشتند. همچنان که شتک میزدند و پس میکشیدند. حاشیه ٔ سیاهی از ترکهها و چوب پنبه و پوشال و خرده چوب بر کرانه به جا میگذاشتند، گفتی کرجی کوچکی درهم شکسته و به قعر آب فرو رفته و ملوان به سوی خشکی شنا کرده و از صخرهای بالا رفته و بار شکنندهٔ خود را به دست امواج سپرده تا خرده ریزههایش را به کرانه بیاورد.
در باغ پرندگان که صبحدم بر آن درخت، بر آن بوته، گهگیر و پراکنده نغمه سردادهبودند، اکنون تند و تیز به همسرایی آواز میخوانند؛ گاه با هم، گویی از همدمی خود آگاهند و گاه به تنهایی گویی با آسمان فیروزهایی سخن میگویند. وقتی گربهٔ سیاه در میان بوتهها جنبید، وقتی آشپز خلوارهها را روی تل خاکستر انداخت و آنها را بترساند، همه یکجا پرکشیدند. در چهچهشان ترس و بیم درد و شادمانی، که در همین دم باید آن را میقاپیدند، موج میزد. در هوای زلال بامدادی به همچشمی نیز نغمه میخواندند، برفراز درخت نارون میپریدند، همچنانکه سر در پی یکدیگر میگذاشتند، میگریختند، یکدیگر را میجستند، آواز میخواندند و وقتی به آسمان بلند رو میآوردند به هم نوک میزدند. بعد خسته از تعقیب و گریز به دلربایی فرود میآمدند، نرم و ظریف پایین میآمدند، ساکت و آرام روی درخت، روی دیوار مینشستند، چشمهای درخشانشان همه جا را میپایید، هشیار و بیدار سر به این سو و آنسو میچرخاندند و از یک چیز، یک شیء بخصوص، خوب خبردار بودند.
شاید صدف حلزونی بود که چون نمازخانهای خاکستری در میان علفها سر برافراشتهبود، ساختمانی برآماسیده که دورهاش تیرهٔ سوختهبود و سایهٔ سبز علف بر آن افتادهبود. یا شاید شکوه گلها را میدیدند که روی باغچهها نور سیال ارغوانی میانداختند و از میان آن دالانکهای تاریک سایهٔ ارغوانی بین ساقهٔ رانده میشد. یا به برگهای کوچک روشن سیب خیره ماندهبودند که رقصان ولی خوددار، لابهلای شکوفههای گلبهی سرسختانه برق میزدند. یا قطرهٔ باران را بر پرچین میدیدند که آویختهاست اما نمیافتد و خانهای کامل و نارونهای بلند درآن خمیدهاند، یا یکراست به خورشید چشم میدوختند و چشمانشان بدل به منجوقهای طلا میشد.
اکنون با نگاه به اینسو و آنسو، به زیر گلها، به خیابانهای تاریک در درون دنیای روشن نشده که برگها در آن میپوسند و گلها در آن افتادهاند، ژرفتر نگریستند.سپس یکی از آنها با جهشی زیبا و فرودی دقیق بر تن نرم هیولاوارِ بیدفاعِ کرمی جهید و یکریز نوک زد و زد تا لهش کرد. آن پایین در میان ریشهها که گلها در آنجا میپوسیدند گُلهبه گُله بوی مردار میآمد؛ بر پهلوهای آماسیدهٔ چیزهایی که باد کردهبود قطرههایی شکل میگرفت. پوست میوههای پوسیده پاره میشد و مادهای که بیرون میزد غلیظتر از آن بود که راه بیفتد. لیسکها فضلههای زرد ترشح میکردند و گهگاه تنی بیریخت با سری در هر انتها آهسته از سویی به سویی تاب میخورد. پرندگان چشم طلایی که میان شاخ و برگها میجهیدند، به این چرک آلودگی و نمناکی با شیطنت مینگریستند. گهگاه منقار خود را وحشیانه در این معجون چسبناک فرو میبردند.
اکنون خورشید طالع هم از پنجره به درون آمد و بر پردهٔ حاشیه سرخ دست کشید و رفتهرفته دایرهها و خطوط را آشکار کرد.
اینک در نور فزاینده سپیدی آن در بشقاب افتاد و لبهاش برقِ آن را متراکم کرد. صندلیها و گنجهها سایهوار پس کشیدهبودند، چنانکه هر چند هر یک جدا بود چنان مینمود که به ناگزیر در هم ادغام شدهاند؛ آینه بستر خود را بر دیوار سپید کرد. گل واقعی در قاب پنجره با شبح گل همراه شد. با اینحال شبح قسمتی از گل بود، چون وقتی غنچه کرد، گل رنگپریدهتر روی شیشه نیز غنچه داد. باد وزید. موجها رپرپ بر کرانه میکوفتند، مانند جنگاوران دستار بر سر، مانند مردان دستار بر سری که زوبینهای زهر آلود بر سرِ دست تاب میدهند، به سوی رمههای در حال چرا، به سوی گوسفندهای سپید، پیش میرفتند.
برنارد گفت: «اینجا در دانشکده که اضطراب و فشار زندگی خیلی زیاد است، که هیجان زندگی محض به ضرورتی روزمره بدل میشود، پیچیدگی اشیاء بیشتر میشود. هر ساعت چیز تازهای از توی کلوچهٔ سبوس گنده بیرون میزند. میپرسم من چیام؟ این؟ نه، من آنم. بخصوص حالا که از اتاق در آمدم و مردم حرف میزنند و سنگریزههای روی سنگفرش زیرِ گامهای تنهایم خشخش میکنند و من ماه را تماشا میکنم که بالانشین و بیاعتنا بر فراز نمازخانهٔ کهن طلوع کرده –تازه روشن میشود که ساده و یگانه نیستم، بلکه پیچیده و بسیارم. برنارد در ملاء عام پرجوش و خروش است؛ در خلوت رازپوش. این چیزی است که آنها نمیفهمند، چون بیشک حالا از من حرف میزنند و میگویند من از آنها میگریزم و گریزپایم.
در نمییابند که ناگزیرم به تغییرات گوناگون دست یابم؛ ناچارم راههای ورود و خروج مردهای گوناگونی را که تفاوت نقش خود را در مقام برنارد ایفا میکنند ببندم. به نحوی غیرعادی از اوضاع خبر دارم. هرگز نمیتوانم در واگن قطار کتابی بخوانم بیآنکه از خودم بپرسم آیا آن مرد معمار است؟ آن زن غمگین است؟ امروز خوب خبر داشتم که سایمز بیچاره با آن جوش صورتش چه احساس تلخی داشت که نمیتوانست روی بیلی جکسن تأثیر مثبتی بگذارد. من که با درد و دریغ حالش رامیفهمیدم، به گرمی به شام دعوتش کردم. لابد این کار را به ستایشی نسبت خواهد داد که در من نیست. این درست است. اما اگر بخواهیم «به حساسیت زنانه» بپیوندیم (در اینجا از قول شرح حال نویس خود نقل میکنم) «برنارد متانت منطقی یک مرد را دارد.» اما کسانی که تأثیر میگذارند و آن در اصل تأثیر مثبت است (چون ظاهراً در سادگی فضیلتی است) آنهایی هستند که وسط کار تعادل خود را حفظ میکنند. (بیدرنگ ماهیهایی رامیبینیم که بر خلاف جریان آب شنا میکنند.) کانن، لایسیت، پتیرز، هاوکینز، لارپنت، نویل- همه طبق جریان آب ماهی میگیرند. اما تو میفهمی، تو، خودِ خودم، که چه کسی با یک صدا زدن میآید (حادثهٔ تلخی میشود که کسی را صدا بزنی و نیاید؛ این کار نیمهشب را تهی میکند و حال و روز پیرمردها را در کلوبها توضیح میدهد- آنها از صدا زدن کسی که نمیآید دست کشیدهاند) تو میفهمی آنچه امشب داشتم میگفتم تنها به ظاهر معرفیام میکند. در باطن و در آن لحظه که بیش از همیشه گسسته خاطرم، یکپارچگی هم دارم. با همه چیز همدردی میکنم؛ در ضمن چون وزغی در حفرهای مینشینم و هر چه از راه میرسد با خونسردی میپذیرم. معدودی از شما که حالا حرفم را میزنید، آن ظرفیت مضاعف را دارید که احساس و استدلال کنید. میبینید که لایسیت عقیده دارد باید دنبال خرگوشها دوید؛ هاوکینز بعد از ظهر را با پشتکار فراوان در کتابخانه گذرانده. پیترز درکتابخانه معشوقهٔ جوانش را دارد. همهتان سرگرم و گرفتار و غرقهاید و تا آنجا که توانتان قد میدهد نیرو صرف میکنید- همه جز نویل که ذهنش پیچیدهتر از آن است که یک فعالیت تحریکش کند. من خیلی پیچیدهام. در مورد من چیزی شناور و رها باقی میماند.
«حالا به عنوان دلیل حساسیتم در برابر محیط، اینجا، همین که وارد اتاقم میشوم و چراغ را روشن میکنم و برگ کاغذ و میز و روپوشی را که به غفلت روی پشتی صندلی انداختهام میبینم، حس میکنم که من آن مرد سلحشور و در عین حال فکور، آن موجود پردل و مخّربی هستم که به چالاکی ردا از دوش میاندازد، قلم برمیدارد و بیدرنگ نامهٔ زیر را به دختری که عشق پرشوری به او دارد مینویسد.
«بله، همه چیز بر وفق مراد است. حالا سر حالم. میتوانم نامهای را که بارها شروع کردهام، یکراست بنویسم. تازه از راه رسیدهام؛ کلاه و عصایم را پرت کردهام؛ بیآنکه به خودم دردسر بدهم و کاغذ را راست جلویم بگذارم، اولین چیزهایی را که به ذهنم میرسد مینویسم. این نامه قرار است طرح درخشانی بشود و آن دختر هم باید فکر کند که بدون مکث و بدون پاک شدن کلمهای نوشته شده. ببین نامهها چه بیریختند- این هم یک لکه از روی بیدقتی. همه چیز باید فدای سرعت و بیپروایی شود. با خطی تند، روان و ریز مینویسم و دنبالهی «y» را با اغراق میکشم و خط افقی «t» را کش میدهم. تاریخ را فقط سهشنبه هفدهم مینویسم و بعد علامت سؤال میگذارم. اما در ضمن باید این تأثیر را رویش بگذارم که هر چند او –چون این من نیستم- این طور بیتکلف و سرسری مینویسد، اشارهی ظریفی از صمیمیت و احترام در آن است. باید به حرفهایی که با هم زدهایم اشارهٔ کنم و برخی صحنههای فراموش نشدنی را بازگردانم. اما باید در نظر او این طور جلوه کنم (این خیلی مهم است) که به راحتترین وجهی از چیزی به چیز دیگر میرسم. از مراسم ختم مردی که غرق شدهبود (جملهای برایش نوشتهام) گرفته تا خانم مافت و مَثَلهایش (یادداشتشان کردهام) و به همین ترتیب تأملاتی که از قرار معلوم تصادفی ولی پرعمق است (نقد عمیق اغلب تصادفی نوشته میشود) دربارهٔ کتابی که خواندهام، کتابی مهجور. دلم میخواهد وقتی موهایش را شانه میزند یا شمع را خاموش میکند، بگوید: این را کجا خواندم؟
آها، در نامهٔ برنارد؛ سرعت، گرما، تأثیر مذاب و گدازهٔ روان جمله را میخواهم. به فکر کی هستم؟ البته بایرون. از لحاظی شبیه بایرون هستم. شاید جرعهای از بایرون مرا سرحال بیاورد. بگذار یک صفحه بخوانم. نه، این گنگ است؛ این نامربوط است. خیلی صوری است. تازه دارم یک چیزهایی میفهمم. تازه ضرباهنگش توی کلهام فرو رفته (ریتم در نوشتن مهمترین چیز است). حالا بدون مکث، با اولین ضربهی قلم شروع میکنم...
برگرفته از :http://www.jenopari.com/article.aspx?id=254

