نه دیگر
دیگر نوازشت نمیکند باد
دیگر نوازشت نمیکند باران.
دیگر سوسوی تو را
در برف و باد نخواهیم دید.
برف آب میشود
برف ناپدید میشود
و تو پر کشیدهای
مثل پرندهای ازمیان دست ما
مثل نوری از میان دل ما
تو پر کشیدهای.
|
http://arius.blogfa.com invitation to religion
|
||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
|
نه دیگردیگر نوازشت نمیکند باد نوشته شده در تاريخ Sun 1 Jul 2018
توسط ariusabdulahad
مرا بخوان!
هجرانی( شاملو)چه هنگام میزيستهام؟ کدام مجموعهیِ پيوستهیِ روزها و شبان را من؟ــ اگر اين آفتاب همآن مشعلِ کال است بیشبنم و بیشفق که نخستين سحرگاهِ جهان را آزمودهاست. چه هنگام میزيستهام؟ کدام باليدن و کاستن را من که آسمانِ خودم چترِ سرم نيست؟ــ آسمانی از فيروزهیِ نيشابور با رگههایِ سبزِ شاخساران، همچون فريادِ واژگونِ جنگلی در درياچهيی، آزاد و رها همچون آينهيی که تکثيرت میکند. بگذار آفتابِ من پيرهنام باشد و آسمانِ من آن کهنه کرباسِ بیرنگ. بگذار بر زمينِ خود بايستم بر خاکی از برادهیِ الماس و رعشهیِ درد. بگذار سرزمينام را زيرِ پایِ خود احساسکنم و صدایِ رويشِ خود را بشنوم: رُپ رُپهیِ طبلهایِ خون را در چيتگر و نعرهیِ ببرهایِ عاشق را در ديلمان. وگرنه چه هنگام میزيستهام؟ کدام مجموعهیِ پيوستهیِ روزها و شبان را من؟ پرينستون، ۱۵ اسفندِ ۱۳۵۶ http://lonelysong.persianblog.ir/post/46
نوشته شده در تاريخ Sun 8 Sep 2013
توسط ariusabdulahad
غم دل
در این غُربتِ ناشاد
بادامِ بیمغزی میشکنیم
دیِ ۱۳۵۷ احمد شاملو http://shamlou.org/?p=227
نوشته شده در تاريخ Sun 8 Sep 2013
توسط ariusabdulahad
نوشته شده در تاريخ Tue 5 Mar 2013
توسط ariusabdulahad
ادامه مطلب نوشته شده در تاريخ Thu 24 Jan 2013
توسط ariusabdulahad
نوشته شده در تاريخ Mon 23 Jul 2012
توسط ariusabdulahad
به کوشش آیدا شاملو
احمد شاملو ا.صبح. ا.بامداد. شاعر، نویسنده، پژوهشگر و مترجم
شنبه ۲۱ آذرماه ۱۳۰۴ (۱۲ دسامبر ۱۹۲۵) در شب سنگین برفی بیامان در خانهی شمارهی ۱۳۴ خیابان صفیعلیشاه تهران به دنیا آمد.
۱۳۱۰-۱۲ (۱۹۳۱-۳۴)
۱۳۱۳-۱۴ (۱۹۳۳-۳۶)
۱۳۱۵-۱۶ (۱۹۳۶-۳۸)
۱۳۱۷-۱۸ (۱۹۳۸-۴۰)
۱۳۱۸-۱۹ (۱۹۴۰-۴۱) ........................................................... ادامه مطلب نوشته شده در تاريخ Sat 21 Jul 2012
توسط ariusabdulahad
شاه سليمان
دلتنگی های آدمی را ، باد ترانه ای می خواند ٭٭٭ سخن بگوییم........ ادامه مطلب نوشته شده در تاريخ Mon 16 Jul 2012
توسط ariusabdulahad
نوشته شده در تاريخ Thu 5 Jul 2012
توسط ariusabdulahad
نه دیگردیگر نوازشت نمیکند باد http://www.poets.ir/index.php?q=taxonomy/term/75 نوشته شده در تاريخ Wed 4 Jul 2012
توسط ariusabdulahad
رویایی در احتضار میآرامداینجا رویایی در احتضار میآرامد. کاش زودتر بروی هر دم، گلبرگی فرو افتاده درخت را ترک میکند - http://www.poets.ir/index.php?q=taxonomy/term/545 نوشته شده در تاريخ Wed 4 Jul 2012
توسط ariusabdulahad
|
|||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
![]() |
|
Eugenio Montale was born into a family of businessmen in Genoa on October 12, 1896. During World War I, he served as an infantry officer on the Austrian front. Orginially Montale had trained to be an opera singer, but when his voice teacher died in 1923, he gave up singing and concentrated his efforts on writing. After his first book, Ossi di seppia (Cuttlefish Bones), appeared in 1925, Montale was received by critics as a profoundly original and experimental poet. His style mixed archaic words with scientific terms and idioms from the vernacular. He was dismissed from his directorship of the Gabinetto Vieusseux research library in 1938 for refusing to join the Fascist party. He withdrew from public life and began translating English writers such as Shakespeare, T. S. Eliot, Herman Melville, and Eugene O'Neill. In 1939, Le occasioni (The Occasions) appeared, his most innovative book, followed by La bufera e altro (The Storm and Other Things, 1956). It was this trio of books that won Montale the Nobel Prize for Literature in 1975 and established him as a founder of the hermeneutic school of Italian poetry.
In 1948 he moved from Florence to Milan where he became chief literary critic for Italy's primary newspaper, Corriere della Sera. In addition to writing poems, Montale was also a prolific essayist, writer of stories and travel sketches, distinguished music critic, translator, and amateur painter. He corresponded with Ezra Pound (despite Pound's Fascist sympathies), Italo Svevo, and Salvatore Quasimodo. In 1961, Montale was awarded an honorary degree at the University of Rome and shortly afterwards, at the universities of Milan, Cambridge, and Basel. In recognition of his work, as well as his courageous opposition to fascism, he was made a lifetime member of the Italian Senate in 1967. After a long break from writing poetry, Montale published four collections during the last ten years of his life: Satura (Miscellany, 1971), Diario del '71 e del '72 (Diary of 1971 and 1972, 1973), Quaderno di quattro anni (Notebook of Four Years, 1977), and Altri versi e poesi disperse (Other and Uncollected Poems, 1981). Eugenio Montale died in Milan in 1981 at the age of 85.
A Selected Bibliography
Poetry
Altri versi e poesi disperse (1981)
Diario 1971-1972 (1973)
Finisterre (1943)
L'opera in versi (1980)
La bufera e altro (1956)
La casa dei doganieri e altre poesie (1932)
Le occasioni (1939)
Ossi di seppia (1925)
Quaderno di quattro anni (1977)
Quaderno di traduzioni (1948)
Satura (1971)
Prose
The Nobel Prize in Literature 1975 was awarded to Eugenio Montale "for his distinctive poetry which, with great artistic sensitivity, has interpreted human values under the sign of an outlook on life with no illusions".
| یوجنیو مونتاله | ||
|---|---|---|
| ملیت | ایتالیایی | |
| زادروز | ۱۲ اکتبر ۱۸۹۶ جنوا، ایتالیا |
|
| مرگ | ۱۲ سپتامبر ۱۹۸۱ (۸۴ سال) میلان، ایتالیا |
|
| پیشه | شاعر، مترجم و منتقد | |
| امضا | ||
|
||
یوجنیو مونتاله (به ایتالیایی: Eugenio Montale) (۱۲ اکتبر ۱۸۹۶ - ۱۲ سپتامبر ۱۹۸۱) شاعر و مترجم برجسته متولد کشور ایتالیا و برنده جایزه نوبل ادبیات سال ۱۹۷۵ است.
مونتاله پس از انتخاب مشاغل گوناگون در سال ۱۹۲۶ به فلورانس رفت تا در یک مؤسسه انتشاراتی مشغول کار شود از سال ۱۹۲۹ تا ۱۹۳۸ گرداننده «کابینه علمی- ادبی» بود و چون عضویت حزب فاشیستها را نداشت از آن سمت مجبور به استعفا گشت. مدتی ادیتور مجله دو هفتگی II odo بود ۴ دفتر شعر از این نویسنده شاعر منتشر گشتهاست، از سال ۱۹۴۷ منتقد موسیقی و ادبی شد و با یک روزنامه ملی همکاری میکند.
نوشتههای پراکندهاش در چند جلد منتشر نموده، همچنین از ملویل، شکسپیر، کورنی و غیره آثاری به زبان ایتالیائی ترجمه کردهاست.
یوجنیو مونتاله در سن ۸۴ سالگی در ۱۲ سپتامبر ۱۹۸۱ در میلان ایتالیا چشم از جهان فروبست.
پس از آنکه آخرین نخهای سیگار
با اشارهٔ تو در بشقاب بلور تمام شدند،
مارپیچی از دود به سوی سقف
به آرامی بالا میرفت
به گونهای که مهرههای فیل و اسب شطرنج
مبهوت آن بودند، و حلقههای جدید دود
آن را دنبال میکردند، پر جنب و جوشتر از
سرْانگشتان تو
سرابی که در آسمان، برجها و پلها را رها میساخت،
با اولین نسیم ناپدید شد؛ پنجره باز میشود
دیده نمیشود و دود بالا و پایین میرود، و آن پایین،
هیاهوی دیگری بر پاست: گروهی از اشباح
مردمی که نمیدانند این دود از سیگار توست،
در صفحهٔ شطرنج جاییکه میتوانی به تنهایی احساسی را بسرایی
شکّ آن زمان من، شاید خود تو بودی
که بازی را نادیده انگاشتی تا به پایان رسد
و حالا هوای بارانی در پشت درهای تو:
جنون مرده هم اندکْ تشکینی نمییابد
یافت هم اگر، خودْ از از رعدِ نگاهِ توست
اما میپرسد شعلههایی دیگر، دردی بیشتر
حجابی که خداوند برای تو برمیانگیزد
ناگهان، هنگامی که یاری میدهد
امروز میدانم که میخواهی؛ مارتینلا ضربه ضعیفاش را میزند
و در وحشت میافتد
عاجهای دگرگشته در نوری موهوم از برف انبوه
میماند اما و پاداش شب زندهداری ِ تنهایی را میستاند
چه کسی میتواند در آیینهای مقعر که مهرهٔ سربازی را محاصره کرده
در مصاف چشمان پولادین تو باشد.
×
زنی از من خواست برایش داستانی بگویم که با پایان خوشی داشته باشد.
چنین داستانی نمیدانستم. یک پناهندهام من
به خانه میروم و میشوم شبحی سرگردان
در خانههای زندگیم. خانهها میگویند
پدر پدر پدر پدر من
شاهزادهای بود
که خلاف اراده کلیسا و خلاف اراده پدرش
و پدر پدرش
با دختری یهودی عروسی کرد. همه چیز را باخت
مشتاق باختن بود انگار: دارایی، کشتیها،
انگشتری را اما پنهان کرد (انگشتری ازدواجش را)، انگشتری
که پدرم به برادرم داد و بعد پس گرفت. دوباره آن را به او داد
و باز پس گرفت، خیلی زود.
در آلبوم عکسهای خانوادگی
ما به مجسمههای چوبی کودکان مدرسه می مانیم
که ویرانیشان
مثل یک سخنرانی، به تعویق افتاده است.
بعد مادرم رقصش را آغاز میکند، و این رویا را
از نو سر و سامانی میدهد. عشق او
دشوار است؛ عاشق او بودن آسان،
انگار تمشک
در دهان میگذارم.
در سر برادرم حتا یک تار موی خاکستری هم نیست
دارد آواز میخواند برای پسر دوازدهماههاش.
و پدرم نیز آواز میخواند
برای سکوت شش سالهاش.
زندگی ما بر زمین این شکلی است،
مثل زندگی گلهای گنجشک.
تاریکی، شعبدهبازی است
که سکههایش را پشت گوش ما پیدا میکند.
نمیدانیم زندگی یعنی چه،
خالقش را نمیشناسیم، واقعیت
انبوه دلتنگیهاست.
زندگی را به لب میبریم و می نوشیم.
×
به کودکی باور دارم، به سرزمین مادری امتحانات ریاضی
که باز میگردد و بازنمیگردد، میبینم،
ساحل را، درختان را، پسرکی
مثل خدای گمشده در خیابانها میدود؛
نور پایین میآید، شانهاش را لمس میکند.
اینجاست که خاطره، میشود نینوازی پیر
که در باران نی میزند و سگش با زبانی بیرون افتاده از دهان
پیش پای او میخوابد؛
بیست سال تمام بین زندگی و مرگ
دویدهام در سکوت: سال 1993 به آمریکا رسیدم.
×
آمریکا. این کلمه را بر صفحهٔ کاغذ میگذارم،
این کلمه سوراخ کلید من است.
از این سوراخ تماشا میکنم خیابانها را، مغازهها را، آن دوچرخهسوار،
گل خرزهره،
دو زن در امتداد آبنما قدم میزنند.
پنجرههای آپارتمانم را باز میکنم
و میگویم: "زمانی معلمانی داشتم، آنها بالای سرم فریاد میکشیدند
ما که هستیم؟ چرا هستیم؟
داستانهایی که آنها تعریف میکردند آغاز میشد با:
"میرایی"، "مهربانی".
فانوسی که در دست داشتند هنوز در خوابهای من روشن است،
آنها، ارواح پریشانی که به سادگی زندگی را به من آموختند.
در این خواب، پدرم نفس میکشد
انگار چراغی که دم به دم برافروزی. خاطره
موتور قدیمیاش را روشن میکند، راه میافتد
و من فکر میکنم این درختانند که حرکت میکنند.
من این خطوط را برهم میزنم، آنها را در تک تک واکهها حل میکنم،
درست همانطور که نرودا گفت، کشور من
خونم را در راه تو تغییر میدهم. شب
زمزمه میکند
لبهای نرم و کودکانهاش تکان میخورند.
بر گوشههای چرک کاغذ
معلمم راه میرود، صدایی را میسراید؛
کلمات را بر کف دست میساید، میگوید:
"دستها از خاک و شیشهٔ شکسته میآموزند،
نمیشود به شعر فکر کرد،
نور را تماشا کن که در کلمات سخت میشود، شکل میگیرد."
×
در شهری به دنیا آمدم که نامش یاد بود اودیسه بود
و هیچ ملتی را نستودم جز
مردمان ایالات دلتنگیهای آدمی:
با آهنگ برف
عبارات خام مهاجر
بر این سخن میبارد.
اما تو از من داستانی با پایان خوش خواستی. تنهایی تو
چنگ میَنوازد. مینشینم بر زمین،
لبهایت را تماشا میکنم.
عشق، پرنده یک پایی
که به چهل سنت خریدم، وقتی که بچه بودم، و آزادش کردم؛
حالا دارد باز میگردد، جان من پرهای بیپروایی ست.
آه ای زبان پرندگان
که واژه نداری شکوه و گلایه را.
ای ایوانها، ای باد.
تاریکی
تاریخ مرا با انگشتان کوچکش نقاشی کرد،
از این روست که یاد گرفتم گذشته را همانطور ببینم که مونتاله میدید،
افکار مبهم خدا که نازل میشود
در میان دامدام طبل کودکان،
بر تو، بر من، بر درختان لیمو.
http://www.poets.ir/index.php?q=node/1152
![]() |
![]() |
اگر قرار است به جای مردگان سخن بگویم، باید
جانور تن را ترک گویم.
باید همین شعر را دوباره و دوباره بنویسم
چرا که صفحه نانوشته پرچم سفیدی ست که میگوید رفتگان ما تسلیم شدهاند
اگر قرار است به جای آنان سخن بگویم، باید بر امتداد مرز خویش
قدم بردارم، باید چون مردی نابینا زندگی کنم
که در اتاقها میگردد بیآنکه
به اسباب و اثاثیه برخورد کند.
آری اینطور زندگی خواهم کرد. میتوانم از خیابان بگذرم و بپرسم: "چه سالی است؟"
میتوانم در خواب برقصم و در برابر آینه
بخندم.
که حتا خواب هم دعاست، خداوندگارا،
جنون را در تو میستایم،
و به زبانی که از آن من نیست از آهنگی سخن میگویم
که ما را بیدار میکند
که ما را می برد. چرا که هر چه میگویم
دادخواهی است، و تاریکترین روزها را
باید که ستایش کرد.
http://www.poets.ir/index.php?q=taxonomy/term/337
آن کس که بداند و نداند که بداند بیدار کنیدش که بسی خفته نماند
آن کس که نداند و بداند که نداند لنگان خرک خویش به منزل برساند
آن کس که نداند و نداند که نداند در جهل مرکب ابدالدهر بماند
شاعر: ابن یمین
هنوز میراث شما از الوهیت است،
و، هنوز، چشمان خمار دوشیزگان
به همان اندازه مشتاقانه به طرف شما بر میگردند.
پس، بنوازید و بخوانید، دوستان سالهای من!
بعد از ظهر به سرعت گذرا را رها کنید،
و، به شادی و آواز خواندن بیاعتنای شما،
لبخند خواهم زد از میان اشکهایم.
Do not go gentle into that good night,
Old age should burn and rave at close of day;
Rage, rage against the dying of the light.
Though wise men at their end know dark is right,
Because their words had forked no lightning they
Do not go gentle into that good night.
Good men, the last wave by, crying how bright
Their frail deeds might have danced in a green bay,
Rage, rage against the dying of the light.
Wild men who caught and sang the sun in flight,
And learn, too late, they grieved it on its way,
Do not go gentle into that good night.
Grave men, near death, who see with blinding sight
Blind eyes could blaze like meteors and be gay,
Rage, rage against the dying of the light.
And you, my father, there on the sad height,
Curse, bless, me now with your fierce tears, I pray.
Do not go gentle into that good night.
Rage, rage against the dying of the light.

مه وله وی ئه م پارچه شیعره ی له لاواندنه وه ی خوا لی خوش بوو شیخ عبدالصمدی خه لکی (خانه گای)لای(پاوه )دا وتووه که رویشتووه بو کرماشان ته داره کی ژن هینان بکری ،له ریگه دا مار ئه دا به پی یه و ه و ئه مری.
پای شادیم دیسان ماران گه سته وه
نه پیاله ی چه م ژار تو به سته وه
صه نه م په ره ست نیم صه مه د ناسه نان
دووی کووره ی ده روون شیوه ن راسه نان
ساقی،مه ی هه ی دا د،مغنی،چه نگی
نه ی چی،های فه ریاد،مطرب،ئاهه نگی
گه رمی ی مه ی،نه واو کزه ی ده ف ونه ی
تیکه ل بو چه نی زایه له ی وه ی وه ی
واچده ی چه واده ی نشینگه ی ته نگه ن
یاران چه مه را برا دره نگه ن
گردین ته داره ک به غداشان جه مه ن
واده ی زیاره ت غوث الاعظه مه ن
بی تو به و خشووع ده س وه دوعاوه
کی گه رده ن که چ بو نه و باره گاوه؟
ده خیل جه ماعه ت بی ئیمامه ته ن
ئیمامه ت ماته م وه بی قامه ته ن
گوشه ی تای هیندی مه ندیل بی گه رد
مایل که ر ئه و لای سای گه رده ن زه رد
قیام ده ر وه به ژن ئه و قه دو قامه ت
قیامه ت قام ده ر په ری (قدقامت)
هام ده ردان په ی به زم شادی جه م بیه ن
چ خه یره ن صه دای کار خه یر نیه ن!
مه یلت چه نیمان یه کجاری سه رده ن،
یا دوور با زامان مار کار لیت که رده ن؟
رو په ری ئه و مه یل رای خوداییت رو!
رو په ی وه فاو شه رط ئاشناییت رو!
رو په ی ئیش سه خت مار گه سته ی کارییت!
رو په ی ده رد سه ر که س نادیارییت!
ئه ی تو کام نه دییت جه عه رووس نو
تا عه رووس خاک په شتان بی وه تو
جه ی خار ده ندان ژار ئاو رده ی مار
خاطر نازک ویت مه ده ر ئازار
تو نه و گول باغ مصطفوی بی
گه نج خه زانه ی مرتضوی بی
گول عاده تشه ن بی خار نمه بو
گه نج ره ویه شه ن بی مار نمه بو
غه ریبیت زیاد نه شه هاده ت بی
شه هاده ت هه م ده م وه سه یاده ت بی
ئه ی ره سوول ئاروشه وقش په رواز دا
وه ناز و ئیعزاز کار تو ساز دا
رجام هه ن فه ردا نه و گه رده لول دا
بویه ری نه ژیر سای ئه و ره سوول دا
http://takana.blogfa.com/post-210.aspx
هه ورامی
بالاخانه ی چه م دیوانه که ی تو
با نه ناو وه گل ئاسانه که ی تو
تکه ش عاجز که رد خه یالت تیش دا
ئازیز بو جاری پابنیه پیش دا
هیچ که س نه واچو وه فه رهاد ره نده ن : نه قش شیرینش نه رووی سه نگ که نده ن ده ک ریزان ده س با وه رجه گیان سه نده ن کی ئه لماس نه رووی دیده ی ویش شه نده ن ؟! مه وله وی کوورد
دووری دوس
ئیمشه و هه م دیسان ده رون پر خه من
ئه ساسه ی ماته م جه لامان جه مه ن
نه تاو دووری دل بی قه راره ن
بیناییی دیده م جه خه فه ت تاره ن
شریخه و گرمه ی هه ور دووری دوس
وه فه نا به رده ن مه غز و ره گ و پوس
شه راره ی گرپه ی نار مه هجووری
که رده ن وه غوبار کوگای سه بووری
نه تاقه ت مه نده ن نه توی ده روون دا
نه له یلی مدیو وه لای مه جنوون دا
یا خوا مه رده نی بو وه مه یما نم
ئیتر نه وینوون دووری یارانم
به لکه م خه لاسیم نه ده س دووری بو
به و زووخ زامان نه شوون وه گلکو
| وه که جدا نمیشود نقش تو از خیال من | تا چه شود به عاقبت در طلب تو حال من |
|
| نور ستارگان ستد روی چو آفتاب تو | دست نمای خلق شد قامت چون هلال من |
|
| پرتو نور روی تو هر نفسی به هر کسی | میرسد و نمیرسد نوبت اتصال من |
|
| خاطر تو به خون من رغبت اگر چنین کند | هم به مراد دل رسد خاطر بدسگال من |
|
| برگذری و ننگری بازنگر که بگذرد |
فقر من و غنای تو جور تو و احتمال من |
|
| چرخ شنید نالهام گفت منال سعدیا | کآه تو تیره میکند آینه جمال من |

خدا ريشت دراره دي ولم كه
غزال چو خمارم هر تو ديرم
اميد روزگارم هر تو ديرم
انارم ، ليموم،سيفم ، شمامم
گل وباخ و بهارم هر تو ديرم
اشعار كردي از پرتو كرمانشاهي
مروري بر آرزوهای ویکتور هوگو براي شما
اول از همه برایت آرزومندم که عاشق شوی،
و اگر هستی، کسی هم به تو عشق بورزد،
و اگر اینگونه نیست، تنهائیت کوتاه باشد،
و پس از تنهائیت، نفرت از کسی نیابی.
آرزومندم که اینگونه پیش نیاید، اما اگر پیش آمد،
بدانی چگونه به دور از ناامیدی زندگی کني.
برایت همچنان آرزو دارم دوستانی داشته باشی،
از جمله دوستان بد و ناپایدار،
برخی نادوست، و برخی دوستدار
که دست کم یکی در میانشان
بی تردید مورد اعتمادت باشد.
و چون زندگی بدین گونه است،
برایت آرزومندم که دشمن نیز داشته باشی،
نه کم و نه زیاد، درست به اندازه،
تا گاهی باورهایت را مورد پرسش قرار دهد،
که دست کم یکی از آنها اعتراضش به حق باشد،
تا که زیاده به خودت غرّه نشوی.
و نیز آرزومندم مفیدِ فایده باشی
نه خیلی غیرضروری،
تا در لحظات سخت
وقتی دیگر چیزی باقی نمانده است
همین مفید بودن کافی باشد تا تو را سرِ پا نگهدارد.
همچنین، برایت آرزومندم صبور باشی
نه با کسانی که اشتباهات کوچک میکنند
چون این کارِ ساده ای است،
بلکه با کسانی که اشتباهات بزرگ و جبران ناپذیر میکنند
و با کاربردِ درست صبوری ات برای دیگران نمونه شوی.
و امیدوام اگر جوان كه هستی
خیلی به تعجیل، رسیده نشوی
و اگر رسیده ای، به جوان نمائی اصرار نورزی
و اگر پیری، تسلیم ناامیدی نشوی
چرا که هر سنّی خوشی و ناخوشی خودش را دارد
و لازم است بگذاریم در ما جریان یابند.
امیدوارم سگی را نوازش کنی
به پرنده ای دانه بدهی، و به آواز یک سَهره گوش کنی
وقتی که آوای سحرگاهیش را سر می دهد.
چرا که به این طریق
احساس زیبائی خواهی یافت، به رایگان.
امیدوارم که دانه ای هم بر خاک بفشانی
هرچند خُرد بوده باشد
و با روئیدنش همراه شوی
تا دریابی چقدر زندگی در یک درخت وجود دارد.
بعلاوه، آرزومندم پول داشته باشی
زیرا در عمل به آن نیازمندی
و برای اینکه سالی یک بار
پولت را جلو رویت بگذاری و بگوئی: این مالِ من است.
فقط برای اینکه روشن کنی کدامتان اربابِ دیگری است!
و در پایان، اگر مرد باشی، آرزومندم زن خوبی داشته باشی
و اگر زنی، شوهر خوبی داشته باشی
که اگر فردا خسته باشید، یا پس فردا شادمان
باز هم از عشق حرف برانید تا از نو بیاغازید.
اگر همه ی اینها که گفتم فراهم شد
دیگر چیزی ندارم برابت آرزو کنم