http://arius.blogfa.com
 
invitation to religion

نه دیگر

دیگر نوازشت نمی‌کند باد
دیگر نوازشت نمی‌کند باران.
 
دیگر سوسوی تو را
در برف و باد نخواهیم دید.
 
برف آب می‌شود
برف ناپدید می‌شود
و تو پر کشیده‌ای
 
مثل پرنده‌ای ازمیان دست ما
مثل نوری از میان دل ما
تو پر کشیده‌ای.


نوشته شده در تاريخ Sun 1 Jul 2018 توسط ariusabdulahad

مرا بخوان!

هجرانی( شاملو)


چه هنگام می‌زيسته‌ام؟
کدام مجموعه‌یِ پيوسته‌یِ روزها و شبان را
من؟ــ
اگر اين آفتاب
هم‌آن مشعلِ کال است
بی‌شبنم و بی‌شفق
که نخستين سحرگاهِ جهان را آزموده‌است.
چه هنگام می‌زيسته‌ام؟
کدام باليدن و کاستن را
من
که آسمانِ خودم
چترِ سرم نيست؟ــ
آسمانی از فيروزه‌یِ نيشابور
با رگه‌هایِ سبزِ شاخ‌ساران،
هم‌چون فريادِ واژگونِ جنگلی
در درياچه‌يی،
آزاد و رها
هم‌چون آينه‌يی
که تکثيرت می‌کند.

بگذار
آفتابِ من
پيرهن‌ام باشد
و آسمانِ من
آن کهنه کرباسِ بی‌رنگ.
بگذار
بر زمينِ خود بايستم
بر خاکی از براده‌یِ الماس و رعشه‌یِ درد.
بگذار سرزمين‌ام را
زيرِ پایِ خود احساس‌کنم
و صدایِ رويشِ خود را بشنوم:
رُپ رُپه‌یِ طبل‌هایِ خون را
در چيتگر
و نعره‌یِ ببرهایِ عاشق را
در ديلمان.
وگرنه چه هنگام می‌زيسته‌ام؟
کدام مجموعه‌یِ پيوسته‌یِ روزها و شبان را من؟

پرينستون، ۱۵ اسفندِ ۱۳۵۶


http://lonelysong.persianblog.ir/post/46


نوشته شده در تاريخ Sun 8 Sep 2013 توسط ariusabdulahad

هجرانی

غم
   اینجا نه
           که آنجاست

دل
   امّا
     در سرمای این سیاه‌خانه می‌تپد.

 

در این غُربتِ ناشاد
یأسی‌ست اشتیاق
که در فراسوهای طاقت می‌گذرد.

 

بادامِ بی‌مغزی می‌شکنیم
                               یادِ دیاران را
و تلخای دوزخ
در هر رگِمان می‌گذرد.

 

دیِ ۱۳۵۷
لندن

احمد شاملو


http://shamlou.org/?p=227


نوشته شده در تاريخ Sun 8 Sep 2013 توسط ariusabdulahad
عنوان (انگلیسی): Khaghani and Bohtori’s nostalgic view to the Ivan Madaen
نشریه: ادب عرب
شماره: ادب عرب (دوره: ۴، شماره: ۱)
نویسنده: حمید رضا مشایخی ، اصغر خوشه چرخ
کلیدواژه‌ها : ایوان مداین ، خاقانی ، بُحتری ، نوستالژی ، مؤلفه‌های زبانی
کلیدواژه‌ها (انگلیسی): Ivan Madaen , component language , nostalgia , Khaghani , Bohtari
چکیده:

نوستالژی (nostaligia)‎ واژه‌اي فرانسوی است که از دو سازة یونانی(nostos = بازگشت) و (alogos = درد و رنج) ترکیب شده. معنی لغوی آن «بازگشت درد و رنج» است. در اصطلاح،‏ نوستالژی خلاصة یک حس درونی تلخ و شیرین نسبت به اشخاص،‏ وطن و زادگاه (رویکرد گذشته گرا) و یا آرمان شهر،‏ موقعيت‌های گذشته و آرزوهای نهفته درونی (رویکرد آینده گرا) است. این احساس از لحاظ روانشناسی نتیجة یادآوری ذهنی یا آرمان‌پنداری است. نوستالژي،‏ ناخودآگاه در درون فرد بروز پیدا می‌کند و از حوزة اختیار فرد خارج است. از آن جایی‌که ادبیات تجلّی‌گاه عواطف و احساسات پاک انسانی است این حسِ ناخوداگاه در برخي از متون ادبی ما به دلايلي جلوه‌ای ویژه دارد. نوستالژی در آثار ادبی از راه مؤلفه‌های زبانی و بیانی به ظهور می‌رسد و نقد روانشناختی در حوزة ادبیات،‏ بررسی این حس را در آثار شاعران و نویسندگان را بر عهده دارد. ایوان مداین،‏ کاخ باشکوه و مجلّل دورة ساسانیان با گذشت روزگار به ویرانه‌ای بدل شده است که در پیدایش حس نوستالژیکی بُحتری (شاعر عرب قرن سوم) و خاقانی (شاعر پارسی قرن ششم) به هنگام دیدار از این کاخ،‏ موثر افتاده است. هر دو شاعر تازی و پارسی،‏ ناخودآگاه پس از دیدن مانده‌های این کاخ با نگاه پندآموز و عبرت‌انگیز برآمده از حس نوستالژیک،‏ به یاد دوران باشکوه کاخ و پادشاهان و افراد آن،‏ افسوس خورده‌اند و با یادآوری روزگار زرین و خوش گذشته،‏ نسبت به احساس تنهایی کنونی،‏ آه کشیده‌اند و در این احساس روانی به نوعی نسبت به دوران حال و گردش روزگار معترض شده‌اند. واژه،‏ تصویر،‏ رنگ،‏ تلمیحات و اشارات ملّی مذهبی،‏ سخنان بدیهی در معنای ضمنی و نوع جملات به کار گرفته‌شده در اغراض ثانویه از مهمترین مؤلفه‌های زبانی برآمده از این حس فردی ناخودآگاه در قصاید ایوان مداین (بُحتری و خاقانی) است؛ که در این مقاله تحلیل و بررسی می‌شوند.

چکیده (انگلیسی):

Nostalgia is a Summary of bitter and sweet inner sense to individuals, past, occasions, hometown or country, utopia and hidden inner wishes. in psychological view, this sense is a result of mental remen berance or idealism, and for several reason such as to be far away from hometown, immigration, failure in personal life, mourning of the friends' loss, loss of golden situation, listening to music, gazing remnants and past generation works, aging and physical decline, occur in the inner sight of individual that is out of authority of individual. Since literature is manifestation of human's pure emotions and feelings, this unconscious sense has special sight in literary text and undoubtedly it is more clear in some literary text for special reasons. For instance we can point the samples such as: Ivan madaen, majestic and Luxurious place of Sasanid period which became wreckage over time that was effective in nostalgia sense in Bohtori (Arabic poet of Third century) and Khaghni (Persian poet of sixth century). Both Arab and Persian poet after gazing remnants of this palace with exemplary view from nostalgia sense, they felt sorry about glorious period of palace and its lords; they sighed to present loneliness with mental remembrance about past generation and past golden occasions and they protested to the present while the time is going on. So, this article is to clear and bold it's nostalgic components. Besides how much both mentioned poets could reflect it in there poems.
Word, image, color, allegorical and national-religious hints, allusion with implicit meaning, the type of used sentences in second goals are most important lingual components that come from this unconscious sense in Bohtori and Khaghani's odes that have been analyzed in this Article

فایل مقاله : [دریافت (2.5 MB)
http://journals.ut.ac.ir/page/article-frame.html?articleId=1308093


نوشته شده در تاريخ Tue 5 Mar 2013 توسط ariusabdulahad
ولد الهدى فالكائنات ضياء
وُلِدَ    الهُدى    فَالكائِناتُ      ضِياءُ"        "وَفَمُ     الزَمانِ     تَبَسُّمٌ        وَثَناءُ
الروحُ    وَالمَلَأُ    المَلائِكُ       حَولَهُ"        "لِلدينِ     وَالدُنيا      بِهِ        بُشَراءُ
وَالعَرشُ   يَزهو   وَالحَظيرَةُ     تَزدَهي"        "وَالمُنتَهى      وَالسِدرَةُ        العَصماءُ
وَحَديقَةُ   الفُرقانِ   ضاحِكَةُ      الرُبا"        "بِالتُرجُمانِ        شَذِيَّةٌ          غَنّاءُ
وَالوَحيُ  يَقطُرُ  سَلسَلًا  مِن     سَلسَلٍ"        "وَاللَوحُ     وَالقَلَمُ     البَديعُ       رُواءُ



ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ Thu 24 Jan 2013 توسط ariusabdulahad


 

چه بی‌تابانه میخواهمت ای  دوریت  آزمونِ تلخِ  زنده به ‌گوری!...


چه بی‌تابانه تو را طلب می‌کنم!

بر پُشتِ سمندی
                     گویی  نوزین
                                          که قرارش نیست....


و فاصله تجربه‌ای بیهوده است.

 

بوی پیرهنت،
                   این‌جا
                                  و اکنون ـ...

                                                               کوه‌ها در فاصله سردند ....
                 

دست..

          در کوچه و بستر  ..
                                     حضورِ مأنوسِ دستِ تو را می‌جوید..


                                                                                             و به راه اندیشیدن

                                                                                                  یأس را
                                                                                                                 رَج می‌زند.

 

بی‌نجوای انگشتانت

فقط ـ..

و جهان از هر سلامی خالی‌ست....

 


نوشته شده در تاريخ Mon 23 Jul 2012 توسط ariusabdulahad

به کوشش آیدا شاملو

 

احمد شاملو ا.صبح. ا.بامداد. شاعر، نویسنده‌، پژوهشگر و مترجم
(تولد ۲۱ آذر ۱۳۰۴، مرگ ۲ مرداد ۱۳۷۹)

 

شنبه ۲۱ آذرماه ۱۳۰۴ (۱۲ دسامبر ۱۹۲۵) در شب سنگین برفی بی‌امان در خانه‌ی شماره‌ی ۱۳۴ خیابان صفی‌علیشاه تهران به دنیا ‌آمد.
نام پدر حیدر شاملو، نام مادر کوکب عراقی شاملو و نام خواهران فروغ‌الزمان، قمرالزمان، شمس‌الزمان، سرور و سودابه.
پدر افسر ارتش بود و خانواده را در مأموریت‌ها به همراه می‌برد. احمد که دومین فرزند خانواده بود دوره‌ی خردسالی تا نوجوانی را در شهرهایی چون رشت، اصفهان، مشهد، گرگان، ارومیه و نقاط دور افتاده‌یی چون زاهدان، بیرجند، خاش، طبس، بم، سمیرم، آباده، نَرماشیر، سرباز، خوسف، فورک و درمیان، دَقِ پِترگان و دشتِ نا امید ‌گذراند.

 

۱۳۱۰-۱۲ (۱۹۳۱-۳۴)
● کلاس اول و دوم دبستان در مدرسه‌ی عشایری خاش

 

۱۳۱۳-۱۴ (۱۹۳۳-۳۶)
● کلاس چهارم دبستان در مشهد

 

۱۳۱۵-۱۶ (۱۹۳۶-۳۸)
● کلاس پنجم تا ششم دبستان را در زاهدان، طبس، مشهد و سرانجام در زاهدان می‌گذراند.
● شیوه‌ی مراجعه به فرهنگ آنندراج را از نیای مادری خود (میرزا شریف‌خان) می‌آموزد و ضبط کلمات و اصطلاحات عامیانه را کم و بیش از همان زمان آغاز می‌کند.

 

۱۳۱۷-۱۸ (۱۹۳۸-۴۰)
● کلاس اول و دوم دبیرستان در بیرجند، مشهد و گرگان

 

۱۳۱۸-۱۹ (۱۹۴۰-۴۱)
● با خانواده به تهران می‌آید.
● کلاس دوم در دبیرستان شاه‌رضا

 ...........................................................



ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ Sat 21 Jul 2012 توسط ariusabdulahad
شاه سليمان

 

دلتنگی های آدمی را ، باد ترانه ای می خواند
رویاهایش را آسمان پر ستاره نادیده می گیرد
و هر دانه ی برفی به اشکی ناریخته می ماند
سکوت سرشار از سخنان ناگفته است
از حرکات ناکرده
اعتراف به عشق های نهان
و شگفتی های بر زبان نیامده
در این سکوت حقیقت ما نهفته است
حقیقت تو و من

٭٭٭
برای تو و خویش چشمانی آرزو می کنم
که چراغ ها و نشانه ها را در ظلماتمان ببیند
گوشی که صداها و شناسه ها را در بیهوشی مان بشنود
برای تو و خویش روحی که این همه را در خود گیرد و بپذیرد
و زبانی که در صداقت خود ما را از خاموشی خویش بیرون کشد
و بگذارد از آن چیزها که در بندمان کشیده است

سخن بگوییم........



ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ Mon 16 Jul 2012 توسط ariusabdulahad
نوشته شده در تاريخ Thu 5 Jul 2012 توسط ariusabdulahad

نه دیگر

دیگر نوازشت نمی‌کند باد
دیگر نوازشت نمی‌کند باران.
 
دیگر سوسوی تو را
در برف و باد نخواهیم دید.
 
برف آب می‌شود
برف ناپدید می‌شود
و تو پر کشیده‌ای
 
مثل پرنده‌ای ازمیان دست ما
مثل نوری از میان دل ما
تو پر کشیده‌ای.


http://www.poets.ir/index.php?q=taxonomy/term/75


نوشته شده در تاريخ Wed 4 Jul 2012 توسط ariusabdulahad

رویایی در احتضار می‌آرامد

اینجا رویایی در احتضار می‌آرامد. کاش زودتر بروی
به آرامی‌از این مکان، و بدزدی چشمانت را،
به دنبالش مباشی که بشناسی نگاه آنکه می‌میرد را
با زندگی را به ابرام برای زندگی خواستن، به غصه گامی بر نداری،
لیک برای لحظه‌ای قدم آهسته کنی.
و از سر لطف، به فریبایی عقل مکنی
با کلماتی از امید و بهار و آسمان‌هایی بخشاینده.
رویایی در احتضار می‌آرامد؛ و تمام این سوگواران می‌دانند:

هر دم، گلبرگی فرو افتاده درخت را ترک می‌کند -
هرچند به سفیدی شکوفه، آنچنانکه پیشتر بود
و با غرور، سرشار از انتظار باروری -
آن دوست داشتنیِ کوچک از این پس نمی‌تواند بود؛
پس باید که زیبایی سر معیوبش را خم کند
که رویایی به مردگانِ آرزومند پیوسته است!


http://www.poets.ir/index.php?q=taxonomy/term/545


نوشته شده در تاريخ Wed 4 Jul 2012 توسط ariusabdulahad

http://www.alleottodellasera.rai.it/dl/img/2012/05/1337595637902eugenio_montale.png


أوجينيو مونتالي


أوجينيو مونتالي هو شاعر إيطالي، ناثر، مترجم ومحرر، ولد في جنوة في 12 أكتوبر 1896 وتوفي في 12 سبتمبر 1981 في ميلانو. حصل على جائزة نوبل في الأدب لسنة 1975 .

حياته

وُلد مونتالي في مدينة جنوة لعائلة تعمل في تجارة المواد الكيميائية. وتصوّر ابنة اخت الشاعر، بيانكا مونتالي، في كتابها (سجل العائلة) الصادر عام 1986، صفات العائلة الشائعة كالحياء، والتوتر، والإيجاز في الكلام، وروح الفكاهة الخاصة، والميل إلى إظهار أسوأ مافي الأمور. أما مونتالي، أصغر أفراد أسرته المكونة من ستة أبناء فيقول عن عائلته:

كانت عائلتنا كبيرة، فقد كان أخي يعمل، وحصلت أختي الوحيدة على التعليم الجامعي، أما أنا فلم أمتلك تلك الفرص. ففي العديد من العائلات، هناك بعض الترتيبات غير المنصوصة التي تقول أن مهمة رفع اسم العائلة غير منوطة بأصغر أفرادها.

عمل مونتالي كمحاسب في سنة 1915، لكنه ترك المهنة ليلاحق عشقه الأدبي عبر التعليم الذاتي، فقد كان يتردد على مكتبات المدينة، ويحرص على حضور دروس أخته ماريانا الفلسفية الخاصة، كما أنه درس غناء الأوبرا.
وقد أسر خياله العديد من الأمور في سنين بلوغه، من الكتّاب كان الشاعر الإيطالي دانتي أليغييري، بالإضافة إلى دراسته للعديد من اللغات الأجنبية، والإنجليزية بشكل خاص، وكذلك كان تأثره بالمناظر الطبيعية في ليفانتي (شرق ليغويريا) حيث قضى أيام العطل مع عائلته.
تم استدعاء مونتالي للجبهة أثناء الحرب العالمية الأولى بصفته عضوًا في الأكاديمية العسكرية في بارما، لكن تجربته كملازم مشاة لم تدم طويلًا إذ عاد إلى الوطن في عام 1920.

أعماله الشعرية

كتب مونتالي عددًا يسيرًا من الأعمال، منها أربع مقتطفات أدبية من القصائد الغنائية القصيرة، بعض الترجمات الشعرية، عددًا من الترجمات للكتب النثرية، كتابين في النقد الأدبي وواحدًا في النثر الخيالي. إضافًة لأعماله الإبداعية التي ساهم بها في أهم الصحف الإيطالية.

سنواته الأخيرة

عاش مونتالي في مدينة ميلان منذ عام 1948 حتّى وفاته، وقد كانت محررًا موسيقيًا ومراسلًا عن بعد، فقد ذهب إلى فلسطين ليتابع تحركات البابا بولس السادس. وقد تم جمع أعماله الصحفية في مجلد (بعيدًا عن الوطن) عام 1969. وقد كان (العاصفة وأشياء أخرى) 1956 ‪آخر أعمال مونتالي الشعرية المحتفى بها‬.

أما ذروة نجاحه العالمية فقد ساهم فيها استلامه الشهادات الفخرية من ميلان عام 1961، كامبريدج عام 1967، روما عام 1974. وتم إعطاءه مقعدًا مدى الحياة في مجلس الشيوخ الإيطالي. وفي عام 1975 استلم مونتالي جائزة نوبل في الأدب.


نوشته شده در تاريخ Fri 29 Jun 2012 توسط ariusabdulahad
Eugenio Montale

Eugenio Montale

Eugenio Montale was born into a family of businessmen in Genoa on October 12, 1896. During World War I, he served as an infantry officer on the Austrian front. Orginially Montale had trained to be an opera singer, but when his voice teacher died in 1923, he gave up singing and concentrated his efforts on writing. After his first book, Ossi di seppia (Cuttlefish Bones), appeared in 1925, Montale was received by critics as a profoundly original and experimental poet. His style mixed archaic words with scientific terms and idioms from the vernacular. He was dismissed from his directorship of the Gabinetto Vieusseux research library in 1938 for refusing to join the Fascist party. He withdrew from public life and began translating English writers such as Shakespeare, T. S. Eliot, Herman Melville, and Eugene O'Neill. In 1939, Le occasioni (The Occasions) appeared, his most innovative book, followed by La bufera e altro (The Storm and Other Things, 1956). It was this trio of books that won Montale the Nobel Prize for Literature in 1975 and established him as a founder of the hermeneutic school of Italian poetry.

In 1948 he moved from Florence to Milan where he became chief literary critic for Italy's primary newspaper, Corriere della Sera. In addition to writing poems, Montale was also a prolific essayist, writer of stories and travel sketches, distinguished music critic, translator, and amateur painter. He corresponded with Ezra Pound (despite Pound's Fascist sympathies), Italo Svevo, and Salvatore Quasimodo. In 1961, Montale was awarded an honorary degree at the University of Rome and shortly afterwards, at the universities of Milan, Cambridge, and Basel. In recognition of his work, as well as his courageous opposition to fascism, he was made a lifetime member of the Italian Senate in 1967. After a long break from writing poetry, Montale published four collections during the last ten years of his life: Satura (Miscellany, 1971), Diario del '71 e del '72 (Diary of 1971 and 1972, 1973), Quaderno di quattro anni (Notebook of Four Years, 1977), and Altri versi e poesi disperse (Other and Uncollected Poems, 1981). Eugenio Montale died in Milan in 1981 at the age of 85.

A Selected Bibliography

Poetry

Altri versi e poesi disperse (1981)
Diario 1971-1972 (1973)
Finisterre (1943)
L'opera in versi (1980)
La bufera e altro (1956)
La casa dei doganieri e altre poesie (1932)
Le occasioni (1939)
Ossi di seppia (1925)
Quaderno di quattro anni (1977)
Quaderno di traduzioni (1948)
Satura (1971)

Prose

Auto da fé: Cronache in due tempi (1966)
Fuori di casa (1969)
La farfalla di Dinard (1956)
Nel nostro tempo (1976)

نوشته شده در تاريخ Fri 29 Jun 2012 توسط ariusabdulahad



The Nobel Prize in Literature 1975

Eugenio Montale

Eugenio Montale

Eugenio Montale

The Nobel Prize in Literature 1975 was awarded to Eugenio Montale "for his distinctive poetry which, with great artistic sensitivity, has interpreted human values under the sign of an outlook on life with no illusions".

TO CITE THIS PAGE:
MLA style: "The Nobel Prize in Literature 1975". Nobelprize.org. 29 Jun 2012 http://www.nobelprize.org/nobel_prizes/literature/laureates/1975/index.html


http://www.nobelprize.org/nobel_prizes/literature/laureates/1975/index.html

نوشته شده در تاريخ Fri 29 Jun 2012 توسط ariusabdulahad

یوجنیو مونتاله
Eugenio Montale.jpg
ملیت ایتالیایی
زادروز ۱۲ اکتبر ۱۸۹۶
جنوا، ایتالیا
مرگ ۱۲ سپتامبر ۱۹۸۱ (۸۴ سال)
میلان، ایتالیا
پیشه شاعر، مترجم و منتقد
امضا EugenioMontaleFirmaCC.JPG


یوجنیو مونتاله (به ایتالیایی: Eugenio Montale) ‏(۱۲ اکتبر ۱۸۹۶ - ۱۲ سپتامبر ۱۹۸۱) شاعر و مترجم برجسته متولد کشور ایتالیا و برنده جایزه نوبل ادبیات سال ۱۹۷۵ است.

زندگینامه

مونتاله پس از انتخاب مشاغل گوناگون در سال ۱۹۲۶ به فلورانس رفت تا در یک مؤسسه انتشاراتی مشغول کار شود از سال ۱۹۲۹ تا ۱۹۳۸ گرداننده «کابینه علمی- ادبی» بود و چون عضویت حزب فاشیستها را نداشت از آن سمت مجبور به استعفا گشت. مدتی ادیتور مجله دو هفتگی II odo بود ۴ دفتر شعر از این نویسنده شاعر منتشر گشته‌است، از سال ۱۹۴۷ منتقد موسیقی و ادبی شد و با یک روزنامه ملی همکاری می‌کند.

نوشته‌های پراکنده‌اش در چند جلد منتشر نموده‏، همچنین از ملویل، شکسپیر، کورنی و غیره آثاری به زبان ایتالیائی ترجمه کرده‌است.

یوجنیو مونتاله در سن ۸۴ سالگی در ۱۲ سپتامبر ۱۹۸۱ در میلان ایتالیا چشم از جهان فروبست.

ترجمه شعر اتاق‌های نو

پس از آن‌که آخرین نخ‌های سیگار

با اشارهٔ تو در بشقاب بلور تمام شدند،

مارپیچی از دود به سوی سقف

به آرامی بالا می‌رفت

به گونه‌ای که مهره‌های فیل و اسب شطرنج

مبهوت آن بودند، و حلقه‌های جدید دود

آن را دنبال می‌کردند، پر جنب و جوش‌تر از

سرْانگشتان تو


سرابی که در آسمان، برج‌ها و پل‌ها را رها می‌ساخت،

با اولین نسیم ناپدید شد؛ پنجره باز می‌شود

دیده نمی‌شود و دود بالا و پایین می‌رود، و آن پایین،

هیاهوی دیگری بر پاست: گروهی از اشباح

مردمی که نمی‌دانند این دود از سیگار توست،

در صفحهٔ شطرنج جایی‌که می‌توانی به تنهایی احساسی را بسرایی


شکّ آن زمان من، شاید خود تو بودی

که بازی را نادیده انگاشتی تا به پایان رسد

و حالا هوای بارانی در پشت درهای تو:

جنون مرده هم اندکْ تشکینی نمی‌یابد

یافت هم اگر، خودْ از از رعدِ نگاهِ توست

اما می‌پرسد شعله‌هایی دیگر، دردی بیشتر

حجابی که خداوند برای تو برمی‌انگیزد

ناگهان، هنگامی که یاری می‌دهد


امروز می‌دانم که می‌خواهی؛ مارتینلا ضربه ضعیف‌اش را می‌زند

و در وحشت می‌افتد

عاج‌های دگرگشته در نوری موهوم از برف انبوه

می‌ماند اما و پاداش شب زنده‌داری ِ تنهایی را می‌ستاند

چه کسی می‌تواند در آیینه‌ای مقعر که مهرهٔ سربازی را محاصره کرده

در مصاف چشمان پولادین تو باشد.



http://fa.wikipedia.org/wiki/

نوشته شده در تاريخ Fri 29 Jun 2012 توسط ariusabdulahad
 
اما سرانجام روزی فرا می‌رسد که از میان این دروازه نیمه باز
لیموهای زرد بر ما بتابند
و سینه‌های خالی‌مان را،
این شاخهای طلایی و آفتابی،
از آوازهاشان لبریز کنند.
 
ایوجینیو مونتاله
 
 
 
زمان، همزاد من، دستم بگیر
مرا در خیابان‌های شَهرت بچرخان؛
روزهای من، کبوتران تو، برای نان‌خرده می‌جنگند.
 

 
×
 
زنی از من خواست برایش داستانی بگویم که با پایان خوشی داشته باشد.
چنین داستانی نمی‌دانستم. یک پناهنده‌ام من
 
به خانه می‌روم و می‌شوم شبحی سرگردان
در خانه‌‌های زندگیم. خانه‌ها می‌گویند
 
پدر پدر پدر پدر من
شاهزاده‌ای بود
 
که خلاف اراده کلیسا و خلاف اراده پدرش
و پدر پدرش
با دختری یهودی عروسی کرد. همه چیز را باخت
 
مشتاق باختن بود انگار: دارایی، کشتی‌ها،
انگشتری را اما پنهان کرد (انگشتری ازدواجش را)، انگشتری
 
که پدرم به برادرم داد و بعد پس گرفت. دوباره آن را به او داد
و باز پس گرفت، خیلی زود. 
در آلبوم عکسهای خانوادگی
 ما به مجسمه‌های چوبی کودکان مدرسه می مانیم
 
که ویرانی‌شان
مثل یک سخنرانی، به تعویق افتاده است.
 
بعد مادرم رقصش را آغاز می‌کند، و این رویا را
از نو سر و سامانی می‌دهد. عشق او
 
دشوار است؛ عاشق او بودن آسان،
انگار تمشک
در دهان می‌گذارم.
 
در سر برادرم حتا یک تار موی خاکستری هم نیست
دارد آواز می‌خواند برای پسر دوازده‌ماهه‌‌اش.
 
و پدرم نیز آواز می‌خواند
برای سکوت شش ساله‌اش.
 
زندگی ما بر زمین این شکلی است،
مثل زندگی گله‌ای گنجشک.
تاریکی، شعبده‌بازی است
که سکه‌هایش را پشت گوش ما پیدا می‌کند.
 
نمی‌دانیم زندگی یعنی چه،
خالقش را نمی‌شناسیم، واقعیت
 
انبوه دلتنگی‌هاست. 
زندگی را به لب می‌بریم و می نوشیم.
 
×
 
به کودکی باور دارم، به سرزمین مادری امتحانات ریاضی
که باز می‌گردد و بازنمی‌گردد، می‌بینم،
 
ساحل را، درختان را، پسرکی
مثل خدای گمشده در خیابانها می‌دود؛
 
نور پایین می‌آید، شانه‌اش را لمس می‌کند.
 
اینجاست که خاطره، می‌شود نی‌نوازی پیر
که در باران نی می‌زند و سگش با زبانی بیرون افتاده از دهان
 
پیش پای او می‌خوابد؛
بیست سال تمام بین زندگی و مرگ
 
دویده‌ام در سکوت: سال 1993 به آمریکا رسیدم.
 
×
 
آمریکا. این کلمه را بر صفحهٔ کاغذ می‌گذارم،
این کلمه سوراخ کلید من است.
از این سوراخ تماشا می‌کنم خیابانها را، مغازه‌ها را، آن دوچرخه‌سوار،
گل خرزهره،
دو زن در امتداد آب‌نما قدم می‌زنند.
پنجره‌های آپارتمانم را باز می‌کنم
 
و می‌گویم: "زمانی معلمانی داشتم، آنها بالای سرم فریاد می‌کشیدند
ما که هستیم؟ چرا هستیم؟
 
داستانهایی که آنها تعریف می‌کردند آغاز می‌شد با:
"میرایی"، "مهربانی".
 
فانوسی که در دست داشتند هنوز در خوابهای من روشن است،
آنها، ارواح پریشانی که به سادگی زندگی را به من آموختند.
 
در این خواب، پدرم نفس می‌کشد
انگار چراغی که دم به دم برافروزی. خاطره
 
موتور قدیمی‌اش را روشن می‌کند، راه می‌افتد
و من فکر می‌کنم این درختانند که حرکت می‌کنند.
 
من این خطوط را برهم می‌زنم، آنها را در تک تک واکه‌ها حل می‌کنم،
درست همان‌طور که نرودا گفت، کشور من
 
خونم را در راه تو تغییر می‌دهم. شب
زمزمه می‌کند
لبهای نرم و کودکانه‌اش تکان می‌خورند.
 
بر گوشه‌های چرک کاغذ
معلمم راه می‌رود، صدایی را می‌سراید؛
 
کلمات را بر کف دست می‌ساید، می‌گوید:
"دستها از خاک و شیشهٔ‌ شکسته می‌آموزند،
 
نمی‌شود به شعر فکر کرد،
نور را تماشا کن که در کلمات سخت می‌شود، شکل می‌گیرد."
 
×
 
در شهری به دنیا آمدم که نامش یاد بود اودیسه بود
و هیچ ملتی را نستودم جز
 
مردمان ایالات دلتنگی‌های آدمی:
با آهنگ برف
 
عبارات خام مهاجر
بر این سخن می‌بارد.
 
اما تو از من داستانی با پایان خوش خواستی. تنهایی تو
 
چنگ میَ‌نوازد. می‌نشینم بر زمین،
لبهایت را تماشا می‌کنم.
 
عشق، پرنده یک پایی
که به چهل سنت خریدم، وقتی که بچه بودم، و آزادش کردم؛
 
حالا دارد باز می‌گردد، جان من پرهای بی‌پروایی ست.
آه ای زبان پرندگان
 
که واژه نداری شکوه و گلایه را.
ای ایوان‌ها، ای باد.
 
تاریکی
تاریخ مرا با انگشتان کوچکش نقاشی کرد،
 
از این روست که یاد گرفتم گذشته را همانطور ببینم که مونتاله می‌دید،
افکار مبهم خدا که نازل می‌شود
 
در میان دام‌دام طبل کودکان،
بر تو، بر من، بر درختان لیمو.


http://www.poets.ir/index.php?q=node/1152


در متن "ستایش"

ایلیا کامینسکی
آزاده کامیار

نوشته شده در تاريخ Fri 29 Jun 2012 توسط ariusabdulahad

لیموهای زرد

 
اما سرانجام روزی فرا می‌رسد که از میان این دروازه نیمه باز
لیموهای زرد بر ما بتابند
و سینه‌های خالی‌مان را،
این شاخهای طلایی و آفتابی،
از آوازهاشان لبریز کنند.
 
ایوجینیو مونتاله
نوشته شده در تاريخ Fri 29 Jun 2012 توسط ariusabdulahad

دعای آنکه می‌نویسد

اگر قرار است به جای مردگان سخن بگویم، باید
جانور تن را ترک گویم.
باید همین شعر را دوباره و دوباره بنویسم
چرا که صفحه نانوشته پرچم سفیدی ست که می‌گوید رفتگان ما تسلیم شده‌اند
اگر قرار است به جای آنان سخن بگویم، باید بر امتداد مرز خویش
قدم بردارم، باید چون مردی نابینا زندگی کنم
که در اتاقها می‌گردد بی‌آنکه
به اسباب و اثاثیه برخورد کند.
آری این‌طور زندگی خواهم کرد.  می‌توانم از خیابان بگذرم و بپرسم: "چه سالی است؟"
می‌توانم در خواب برقصم و در برابر آینه
بخندم.
که حتا خواب هم دعاست، خداوندگارا،
جنون را در تو می‌ستایم،
و به زبانی که از آن من نیست از آهنگی سخن می‌گویم
که ما را بیدار می‌کند
که ما را می برد.  چرا که هر چه می‌گویم
دادخواهی است، و تاریکترین روزها را
باید که ستایش کرد.


http://www.poets.ir/index.php?q=taxonomy/term/337


نوشته شده در تاريخ Fri 29 Jun 2012 توسط ariusabdulahad
آنکس که بداند و بداند که بداند                      باید برود غازبه کنجی بچراند

آنکس که بداند و نداند که بداند                      بهتر برود خویش به گوری بتپاند

آنکس که نداند و بداند که نداند                      با پارتی و پول خر خویش براند

آنکس که نداند و نداند که نداند                 بر پست ریاست ابدالدهر بماند

 شاعر : استادعالی پیام
نوشته شده در تاريخ Wed 13 Jun 2012 توسط ariusabdulahad
 آن کس که بداند و بداند که بداند                 اسب شرف از گنبد گردون بجهاند

 آن کس که بداند و نداند که بداند                 بیدار کنیدش که بسی خفته نماند

آن کس که نداند و بداند که نداند                 لنگان خرک خویش به منزل برساند

آن کس که نداند و نداند که نداند                  در جهل مرکب ابدالدهر بماند

شاعر: ابن یمین 


نوشته شده در تاريخ Wed 13 Jun 2012 توسط ariusabdulahad
زنجیر روزها و شب‌های طلایی


هنوز میراث شما از الوهیت است،

و، هنوز، چشمان خمار دوشیزگان

به همان اندازه مشتاقانه به طرف شما بر می‌گردند.

پس، بنوازید و بخوانید، دوستان سال‌های من!

بعد از ظهر به سرعت گذرا را رها کنید،

و، به شادی و آواز خواندن بی‌اعتنای شما،

لبخند خواهم زد از میان اشک‌هایم.


نوشته شده در تاريخ Fri 8 Jun 2012 توسط ariusabdulahad


الکساندر پوشکین


گریستم ،اشک تنها تسلی بخش من

و لب فرو بستم، بی هیچ شکوه ای

روحم غرق در سیاهی اندوه

و پنهان در ژرفنای شادمانی تلخ خود

مرا بر رویای رفته ی زندگانیم دریغی نیست

فنا شو در تاریکی، ای روح عریان!

که من ،تنها به تاوان عشق خویش می اندیشم

پس بگذار بمیرم اما عاشق بمیرم!


آرزو - الکساندر پوشکین - مستانه پورمقدم


نوشته شده در تاريخ Fri 8 Jun 2012 توسط ariusabdulahad

Do not go gentle into that good night,
Old age should burn and rave at close of day;
Rage, rage against the dying of the light.

Though wise men at their end know dark is right,
Because their words had forked no lightning they
Do not go gentle into that good night.

Good men, the last wave by, crying how bright
Their frail deeds might have danced in a green bay,
Rage, rage against the dying of the light.

Wild men who caught and sang the sun in flight,
And learn, too late, they grieved it on its way,
Do not go gentle into that good night.

  Grave men, near death, who see with blinding sight
Blind eyes could blaze like meteors and be gay,
Rage, rage against the dying of the light.

And you, my father, there on the sad height,
Curse, bless, me now with your fierce tears, I pray.
Do not go gentle into that good night.
Rage, rage against the dying of the light.


نوشته شده در تاريخ Wed 6 Jun 2012 توسط ariusabdulahad

مه وله وی ئه م پارچه شیعره ی له لاواندنه وه ی خوا لی خوش بوو شیخ عبدالصمدی خه لکی (خانه گای)لای(پاوه )دا وتووه که رویشتووه بو کرماشان ته داره کی ژن هینان بکری ،له ریگه دا مار ئه دا به پی یه و ه و ئه مری.

پای شادیم دیسان ماران گه سته وه

نه پیاله ی چه م ژار تو به سته وه

صه نه م په ره ست نیم صه مه د ناسه نان

دووی کووره ی ده روون شیوه ن راسه نان

ساقی،مه ی هه ی دا د،مغنی،چه نگی

نه ی چی،های فه ریاد،مطرب،ئاهه نگی

گه رمی ی مه ی،نه واو کزه ی ده ف ونه ی

تیکه ل بو چه نی زایه له ی وه ی وه ی

واچده ی چه واده ی نشینگه ی ته نگه ن

یاران چه مه را برا دره نگه ن

گردین ته داره ک به غداشان جه مه ن

واده ی زیاره ت غوث الاعظه مه ن

بی تو به و خشووع ده س وه دوعاوه

کی گه رده ن که چ بو نه و باره گاوه؟

ده خیل جه ماعه ت بی ئیمامه ته ن

ئیمامه ت ماته م وه بی قامه ته ن

گوشه ی تای هیندی مه ندیل بی گه رد

مایل که ر ئه و لای سای گه رده ن زه رد

قیام ده ر وه به ژن ئه و قه دو قامه ت

قیامه ت قام ده ر په ری (قدقامت)

هام ده ردان په ی به زم شادی جه م بیه ن

چ خه یره ن صه دای کار خه یر نیه ن!

مه یلت چه نیمان یه کجاری سه رده ن،

یا دوور با زامان مار کار لیت که رده ن؟

رو په ری ئه و مه یل رای خوداییت رو!

رو په ی وه فاو شه رط ئاشناییت رو!

رو په ی ئیش سه خت مار گه سته ی کارییت!

رو په ی ده رد سه ر که س نادیارییت!

ئه ی تو کام نه دییت جه عه رووس نو

تا عه رووس خاک په شتان بی وه تو

جه ی خار ده ندان ژار ئاو رده ی مار

خاطر نازک ویت مه ده ر ئازار

تو نه و گول باغ مصطفوی بی

گه نج خه زانه ی مرتضوی بی

گول عاده تشه ن بی خار نمه بو

گه نج ره ویه شه ن بی مار نمه بو

غه ریبیت زیاد نه شه هاده ت بی

شه هاده ت هه م ده م وه سه یاده ت بی

ئه ی ره سوول ئاروشه وقش په رواز دا

وه ناز و ئیعزاز کار تو ساز دا

رجام هه ن فه ردا نه و گه رده لول دا

بویه ری نه ژیر سای ئه و ره سوول دا


http://takana.blogfa.com/post-210.aspx


نوشته شده در تاريخ Sat 2 Jun 2012 توسط ariusabdulahad

هه ورامی

بالاخانه ی   چه م   دیوانه که ی   تو

با نه ناو   وه گل  ئاسانه که ی  تو

تکه ش  عاجز که رد  خه یالت  تیش دا

ئازیز  بو  جاری  پابنیه   پیش دا



هیچ که س   نه واچو  وه فه رهاد   ره نده ن :

نه قش  شیرینش   نه رووی  سه نگ  که نده ن

ده ک  ریزان  ده س با  وه رجه گیان سه نده ن

کی  ئه لماس  نه رووی  دیده ی  ویش  شه نده ن ؟!

 

           مه وله وی  کوورد


نوشته شده در تاريخ Sat 2 Jun 2012 توسط ariusabdulahad

      دووری  دوس  

ئیمشه و  هه م   دیسان  ده رون  پر خه من

ئه ساسه ی   ماته م   جه لامان   جه مه ن

 

 

نه تاو   دووری   دل   بی قه راره ن

بیناییی  دیده م   جه خه فه ت   تاره ن

 

 

شریخه و گرمه ی  هه ور دووری   دوس

وه فه نا  به رده ن  مه غز و  ره گ  و  پوس

 

 

شه راره ی   گرپه ی   نار  مه هجووری

که رده ن  وه  غوبار  کوگای  سه بووری

 

 

نه تاقه ت  مه نده ن   نه توی  ده روون دا

نه له یلی   مدیو   وه لای   مه جنوون دا

 

 

یا خوا   مه رده نی    بو  وه   مه یما نم 

ئیتر   نه وینوون   دووری    یارانم

 

 

به لکه م  خه لاسیم    نه ده س  دووری بو

به و   زووخ زامان   نه شوون   وه گلکو

    


نوشته شده در تاريخ Sat 2 Jun 2012 توسط ariusabdulahad

وه که جدا نمی‌شود نقش تو از خیال من
تا چه شود به عاقبت در طلب تو حال من
نور ستارگان ستد روی چو آفتاب تو
دست نمای خلق شد قامت چون هلال من
پرتو نور روی تو هر نفسی به هر کسی
می‌رسد و نمی‌رسد نوبت اتصال من
خاطر تو به خون من رغبت اگر چنین کند

هم به مراد دل رسد خاطر بدسگال من
برگذری و ننگری بازنگر که بگذرد

فقر من و غنای تو جور تو و احتمال من
چرخ شنید ناله‌ام گفت منال سعدیا
کآه تو تیره می‌کند آینه جمال من

نوشته شده در تاريخ Fri 1 Jun 2012 توسط ariusabdulahad
غزلی از پرتو کرمانشاهی ، که به استاد محمدرضا شجریان تقدیم شده است
علی اشرف نوبتی (پرتو) متولد ششم مهرماه ۱۳۱۰هجری شمسی در کرمانشاه . شعر زیر ، غزلی ست از پرتو کرمانشاهی ، که به استاد محمدرضا شجریان تقدیم شده است .

 




ای از نوا در هر سری افکنده شوری
عشاق را از خاوران چون بحر نوری

آوای تو در گوش جان پیچد به شبها
همچون درای کاروان از راه دوری

از آن دهان دلنشین هر بیت حافظ
شاخه گلی ماند به گلدان بلوری

چون واکنی لب با صبوری کن صبوری
آتش زنی بر خرمن هر ناصبوری

گلبانگ چاووشانه ات چون خیزد از دل
گویی کند با عاشقی نجوا چگوری

پیغام راز آورده ای از لحن داوود
یا خود کلیم دیگری از کوه طوری

رسته گل آواز تو ای رامش جان
چون چشمه ساری در کویر سوت و کوری

هر شب شویم از مویه و شور و حزینت
جامه دران بر سرزنان آن هم چه جوری

ای نغمه ات پرورده ی شهد و ملاحت
هم شور شیرینی و هم شیرین شوری

اکنون که معراج هنر شد جلوه گاهت
زیبد عقابی بودن و اوج غروری

هر چند در ایام ما قدر هنر را
زر در ترازو بایدو بازوی زوری

باری به جان فریاد باید زد که این شب
خواب سموری دارد و پای تنوری

در شعر پرتو گو شجریان هم نگنجد
جانا تو خود جانمایه ی هر شعر و شوری


نوشته شده در تاريخ Fri 1 Jun 2012 توسط ariusabdulahad
شكاني عهد ياري دي ولم كه
دلم شكيا وخواري دي ولم كه
له دس چي عمر وگيان وملك ومالم

خدا ريشت دراره دي ولم كه



غزال چو خمارم هر تو ديرم
اميد روزگارم هر تو ديرم
انارم ، ليموم،سيفم ، شمامم
گل وباخ و بهارم هر تو ديرم


اگر مردم نكيدن كس برا رو
نكيدن دايه پيرم خوي كتل كو
توام دشمن نذانيد من كشريام
سرم نيلن كه له بان لشم بو

پياله چينيه چرخي چوانت
و زنجيرم له حلقه زلفكانت
شمامت هاته دس باخت ثمردا
تو خوش بو ار له دس چي باخوانت

خرامان اي خرامان اي خرامان
و سايه زلفكت بگرم وآمان
اگه همسايه دان پرسي وپي بيوش
غريبي بي كسه شو ها ولامان


تموره چي بكوت هر وي مقامه
خراوم امشو كارم تمامه
له غصه روژ و شومان هر يكيگه
خدا ذانيد زندگي كردن حرامه

نيذانم كفت كو تار و تموره
چه خاكي كرده سر او زلف شوره
بنيشم تا وكي دس و زرانيو
خدا چيو هلگره اي ظلم وزوره


دلم شكيا وتم له تو جيا بوم
تو نيش كاري نكردي دلنيا بوم
گلاره ي راسكم شرط بو له داخت
له اي ملكه نمينم ار پيا بوم

اگر بوم دسه گل پر پرم كه

له در مالد اگه ري بيم درم كه

ولي تا دلخوشيم اي هات و چينه

دو سه روژ ي ترك دس وسرم كه

وهاران هات وچي واران نواري

گلي لي باخه مشكل سردراري

مگه خون جوانيلي كه رشياس

بكي اي سرزمينه آوياري






اشعار كردي از پرتو كرمانشاهي


نوشته شده در تاريخ Fri 1 Jun 2012 توسط ariusabdulahad

مروري بر آرزوهای ویکتور هوگو براي شما

 

 

 

اول از همه برایت آرزومندم که عاشق شوی،

و اگر هستی، کسی هم به تو عشق بورزد،

و اگر اینگونه نیست، تنهائیت کوتاه باشد،

و پس از تنهائیت، نفرت از کسی نیابی.

آرزومندم که اینگونه پیش نیاید، اما اگر پیش آمد،

بدانی چگونه به دور از ناامیدی زندگی کني.

 

 

برایت همچنان آرزو دارم دوستانی داشته باشی،

از جمله دوستان بد و ناپایدار،

برخی نادوست، و برخی دوستدار

که دست کم یکی در میانشان

بی تردید مورد اعتمادت باشد.

و چون زندگی بدین گونه است،

برایت آرزومندم که دشمن نیز داشته باشی،

نه کم و نه زیاد، درست به اندازه،

تا گاهی باورهایت را مورد پرسش قرار دهد،

که دست کم یکی از آنها اعتراضش به حق باشد،

تا که زیاده به خودت غرّه نشوی.

 

 

و نیز آرزومندم مفیدِ فایده باشی

نه خیلی غیرضروری،

تا در لحظات سخت

وقتی دیگر چیزی باقی نمانده است

همین مفید بودن کافی باشد تا تو را سرِ پا نگهدارد.

 

 

 

همچنین، برایت آرزومندم صبور باشی

نه با کسانی که اشتباهات کوچک میکنند

چون این کارِ ساده ای است،

بلکه با کسانی که اشتباهات بزرگ و جبران ناپذیر میکنند

و با کاربردِ درست صبوری ات برای دیگران نمونه شوی.

 

و امیدوام اگر جوان كه هستی

خیلی به تعجیل، رسیده نشوی

و اگر رسیده ای، به جوان نمائی اصرار نورزی

و اگر پیری، تسلیم ناامیدی نشوی

چرا که هر سنّی خوشی و ناخوشی خودش را دارد

و لازم است بگذاریم در ما جریان یابند.

 

 

امیدوارم سگی را نوازش کنی

به پرنده ای دانه بدهی، و به آواز یک سَهره گوش کنی

وقتی که آوای سحرگاهیش را سر می دهد.

چرا که به این طریق

احساس زیبائی خواهی یافت، به رایگان.

 

امیدوارم که دانه ای هم بر خاک بفشانی

هرچند خُرد بوده باشد

و با روئیدنش همراه شوی

تا دریابی چقدر زندگی در یک درخت وجود دارد.

 

بعلاوه، آرزومندم پول داشته باشی

زیرا در عمل به آن نیازمندی

و برای اینکه سالی یک بار

پولت را جلو رویت بگذاری و بگوئی: این مالِ من است.

فقط برای اینکه روشن کنی کدامتان اربابِ دیگری است!

 

و در پایان، اگر مرد باشی، آرزومندم زن خوبی داشته باشی

و اگر زنی، شوهر خوبی داشته باشی

که اگر فردا خسته باشید، یا پس فردا شادمان

باز هم از عشق حرف برانید تا از نو بیاغازید.

 

اگر همه ی اینها که گفتم فراهم شد

دیگر چیزی ندارم برابت آرزو کنم
نوشته شده در تاريخ Fri 1 Jun 2012 توسط ariusabdulahad
تمامی حقوق این وبلاگ محفوظ است | طراحی : پیچک