http://arius.blogfa.com
 
invitation to religion

http://www.porsaj.com/uploaded/pict-b73ad1c03c325dc1da8b56328cd3f9b7.jpg

شرط بندی


 I
شبي تاريک و پائيزي بود. بانکدارِ پير در حاليکه با گام هاي آهسته و يکنواخت در اتاق کارش از گوشه اي به گوشه اي ديگر مي رفت، ميهماني اي را که پائيز پانزده سال قبل تدارک ديده بود به خاطر مي آورد.نوابغ زيادي در مهماني حضور داشتند و حرف‌هاي بسيار جالبي رد و بدل زده مي شد.در خلالِ بحث درباره‌ي  موضوعات گوناگون، صحبت از مجازات اعدام نيز به ميان آمد. بيشتر مهمانان که در ميانشان محقق و روزنامه نگار هم کم نبود، اکثرا مخالف مجازات اعدام بودند و آن را ابزاري منسوخ براي مجازات،ناشايست براي حکومتي مسيحي و غيراخلاقي مي دانستند. بعضي از آنها معتقد بودند که حبس ابد بايد در تمام دنيا جايگزينِ اعدام شود.

    ميزبان گفت:" من با شما موافق نيستم.خود من نه اعدام را تجربه کرده ام نه حبس ابد را، اما گر کسي بخواهد ارجح تر را بيابد، آن زمان به نظر من مجازات اعدام اخلاقي تر و انساني تر از حبس ابد است.اعدام بلافاصله ميکشد،حبس ابد به تدريج. کدام جلاد انساني تر است؟ کسي که شما را ظرف چند ثانيه ميکشد يا کسي که در چندين سال پيوسته شما را از پاي درمي آورد؟ "

     يکي از ميهمانان خاطرنشان کرد : "هردوآنها به يک اندازه غير اخلاقي هستند، زيراهدف آنها يکي است و آن گرفتن زندگي است . دولت خدا نيست ،دولت حتي اگر بخواهد، حق گرفتن چيزي را که قادر به بازگرداندن آن نيست ندارد."

     در ميان جمع وکيلي که جواني بيست و پنج ساله بود، حضور داشت. وقتي نظرش را پرسيدند، پاسخ داد:"مجازات اعدام و حبس ابد به يک اندازه غيراخلاقي است. اما اگر از من بخواهند يکي از آنها را انتخاب کنم، مطمئنا دومي را انتخاب خواهم کرد. زندگي کردن به هر طريقي هم که باشد بهتر از اصلا زندگي نکردن است."

     اين گفتگو تبديل به بحثي داغ شده بود. بانکدار که آن زمان جوان تر و پرشور تر بود،ناگهان کنترلش را ازدست داد، مشت خود را بر روي ميز کوبيد ، به طرف وکيل برگشت و فرياد زد:

    "اين دروغ است. من با شما دو ميليون شرط مي بندم که حتي پنج سال هم در يک سلول دوام نمي آوريد."

     وکيل جواب داد: " اگر واقعا جدي گفتيد. شرط مي بندم که نه پنج سال بلکه پانزده سال دوام خواهم آورد."

بانکدار فرياد کشيد:" قبول است! آقايان من دو ميليون شرط مي بندم."   
 
وکيل گفت:" قبول است .شما دو ميليون شرط مي بنديد، من آزادي ام را."
     
      بدين ترتيب اين شرط‌بندي مضحک و مخاطره آميز انجام شد. بانکدارکه در آن زمان ميليون ها کرور پول براي  ولخرجي  و هوسراني داشت،از شادماني خود را باخته بود. در طول شام به شوخي به وکيل گفت:
 "مرد جوان ، قبل از اينکه دير شود سر عقل بيا. دو ميليون براي من پولي نيست اما تو سه يا چهار سال از بهترين دوران زندگي ات را از دست خواهي داد. ميگويم سه يا چهار زيرا هرگز بيشتر طاقت نخواهي آورد. در ضمن مرد بيچاره فراموش نکن که حبس داوطلبانه بسيار سخت تر از حبس تحميلي است. فکر اينکه هر لحظه اين حق را داري که خود را آزاد کني تمام زندگي  را برايت در سلول زهر ميکند. دلم برايت ميسوزد."

      واکنون بانکدار،از گوشه اي به گوشه ديگر گام بر ميداشت و تمام اينها را بخاطر مي آورد و از خود مي پرسيد:

      چرا من اين شرط را بستم؟ فايده اش چيست؟ وکيل پانزده سال از عمرش را ازدست ميدهد و من دو ميليون را دور مي ريزم.آيا اين کار مردم را قانع خواهد کرد که مجازات اعدام بهتر يا بدتر از حبس ابد است؟ نه، نه ! تمام اينها محمل و پوچ است. در نظر من اين کار هوي و هوسي از روي شکم سيري بود و از نظرِ وکيل طمعِ محض براي طلا.

     او سپس آنچه بعد از مهماني اتفاق افتاد را نيز به خاطر آورد. تصميم بر اين شد که وکيل بايد به زنداني شدن تحت  مراقبت شديد در گوشه اي از باغِ خانه‌ي بانکدار تن در دهد. توافق شد که در طول اين مدت او از حق وارد شدن به خانه، ديدن مردم، شنيدن صداي مردم  و دريافت نامه و روزنامه محروم خواهد بود. او اجازه داشت يک آلت موسيقي داشته باشد، کتاب بخواند، نامه بنويسد، مشروب بنوشد و سيگار بکشد. طبق توافقنامه او مي‌توانست فقط در سکوت از طريق پنجره‌ي کوچکي که براي همين کار ساخته شده بود با دنياي خارج ارتباط داشته باشد. او ميتوانست هر تعداد لوازم مورد نياز، کتاب، موسيقي، نوشيدني را با فرستادن يادداشتي از پنجره دريافت کند.توافقنامه ريزترين جزئيات را نيز در بر ميگرفت که دوران حبس وکيل را به شدت منزوي ميکرد. و او را ملزم مي‌ساخت که ازساعت دوازده تاريخ چهارده نوامبر ?87? ، دقيقا پانزده سال تا ساعت دوازده  تاريخ چهارده نوامبر?88? در حبس بماند.کوچکترين تلاش وکيل براي تخطي از شرايط؛ حتي فرار دو دقيقه قبل از  موعدِ مقرر ?بانکدار را از تعهدِ پرداخت دو ميليون به او خلاص مي ساخت.

     دراولين سال حبس، وکيل، تا آنجا که  از روي ياداشتهاي کوتاهش مي‌شد قضاوت کرد، شديدا از تنهايي و انزوا رنج مي‌برد. ازاتاق او روز و شب صداي پيانو مي آمد. او مشروب و دخانيات را رد کرد و نوشت: "مشروب باعث برانگيخته شدن اميال شده واين اميال بزرگترين دشمنان يک زنداني هستند. به علاوه هيچ چيز خسته کننده تراز نوشيدن شراب خوب در تنهايي نيست و دخانيات نيز باعث آلوده شدن هواي اتاق مي‌شود."  در طول سال اول براي وکيل کتاب هايي با شخصيت هاي ساده، رمان هاي پيچيده‌ي عاشقانه، داستان هاي بذهکاري و تخيلي، کمدي و از اين قبيل فرستاده مي شد.

      درسال دوم صداي پيانو ديگر شنيده نمي شد، وکيل تنها تقاضاي شراب مي‌کرد. آنهايي که او را ديدند، گفتند که او در تمام آن سال فقط ميخورد، مينوشيد و بر روي تخت دراز ميکشيد. او اغلب خميازه ميکشيد و با عصبانيت با خود حرف ميزد. ديگرکتاب نخواند. بعضي مواقع شبها مينشست تا بنويسد. او زمان زيادي را صرف نوشتن ميکرد. و صبح تمام آنهارا پاره ميکرد. و صداي گريه و زاري اش چندين باربه گوش رسيد.
      در نيمه دوم ششمين سال، زنداني مشتاقانه شروع به يادگيري زبان، فلسفه و تاريخ کرد. او آنچنان حريصانه به اين موضوعات علاقه مند شده بود که بانکدار به سختي وقت ميکرد براي او به انداره کافي کتاب تهيه کند. در فاصله چهار سال در حدود ششصد نسخه به درخواست او خريداري شد. مدتي از اين اشتياق سپري شده بود تا اينکه بانکدار نامه اي از زنداني دريافت کرد: " زندانبان عزيز من، من اين متن را به شش زبان مينويسم. آن را به متخصصان نشان بده و بگذار آنرا بخوانند. اگر آنها حتي يک غلط هم پيدا نکردند ازتو خواهش ميکنم که دستور دهي تا در باغ گلوله اي شليک کنند. با اين صدا من مي فهمم که تلاش هايم بيهوده نبوده است. نوابغ در هر زمان و هر کشوري به زبان هاي مختلف صحبت ميکنند.اما در وجود تمام آنها يک شعله فروزان است. آه، اگر شما خوشحالي وجد انگيز مرا ميدانستيد که اکنون ميتوانم تمام زبان ها را بفهمم." درخواست زنداني اجابت شد. به دستور بانکدار دو گلوله در باغ شليک شد .

     بعدها، پس از دهمين سال ،وکيل بي حرکت پشت ميزمي نشست و فقط کتاب انجيل عهد جديد ميخواند. براي بانکدار عجيب بود که مردي که در چهار سال، ششصد نسخه کتاب آموزنده را فرا گرفته بود بايد نزديک به يک سال را به خواندن کتابي بپردازد که فهم آن آسان بود و به هيچ عنوان دشوار نبود.سپس کتاب تاريخ اديان و الهيات جايگزين  کتاب انجيل عهد جديد شد.

     در دو سال آخر حبس زنداني تعداد قابل توجهي کتاب ،با موضوعات کاملا بي ربط مي‌خواند. او خود را وقف خواندن علوم طبيعي کرد و سپس شکسپير و يا بايرون مي‌خواند . يادداشتهايي که از او مي آمد در يک زمان درخواست فرستادن يک کتاب شيمي و يک متن پزشکي، يک رمان، تعدادي مقالات با موضوعات فلسفي و الهيات ميکرد. او آنچنان ميخواند که انگار دردريايي ميان بقاياي شکسته در حال شنا بود. و به اميد نجات زندگي اش مشتاقانه به هر قطعه بعد از ديگري چنگ مي انداخت.

II

      بانکدارتمام اينها را بخاطر آورد و فکرکرد :" فردا ساعت دوازده او آزاد ميشود. طبق توافقنامه من ميبايست به او دو ميليون بپردازم. اگر بپردازم ،کار من تمام ميشود. براي هميشه نابود خواهم شد..."

     پانزده سال قبل او پولش از پارو بالا مي رفت. اما اکنون حتي ميترسيد که از خود بپرسد کدام را بيشتر دارد: پول يا قرض؟قمار روي سهام ،احتکار پرخطر و بي توجهي به چيزهايي که او حتي در دوران پيري نميتوانست از آنها رهايي پيدا کند به تدريج شغل او را به نابودي کشيد. يک تاجر نترس، و با اعتماد به نفس را به يک بانکدار معمولي تبديل کرد که با هر افت و خيز بازار به لزره مي افتاد.

پيرمرد در حالي که با نااميدي سرش را ميخاراند زمزمه کرد:" شرط بندي لعنتي."    
"چرا نمرد؟ او فقط چهل سالش است . او آخرين سکه هاي من، لذت زندگي، شادماني و قمار بر روي بورس مرا خواهد گرفت و من در چشم او مانند گدايي حسود خواهم بود که هر روز اين حرف هاي تکراري را ازاو ميشنوم: من شادي زندگي ام رابه تو مديونم. اجازه بده به تو کمک کنم. نه! بس است. تنها راه فرار از ورشکستگي و رسوايي، مرگ اوست."

ساعت سه ضربه نواخت. بانکدار گوش ميداد. همه در خانه خوابيده بودند و تنها چيزي که شنيده ميشد صداي زوزه درختان سرمازده آنسوي پنجره بود. در حالي که سعي ميکرد صدايي ايجاد نکند از داخل گاو صندوق خود کليد دري که براي پانزده سال باز نشده بود را بيرون آورد. پالتواش را پوشيد و از خانه خارج شد.

باغ تاريک و سرد بود، باران مي‌باريد. باد مرطوب و نافذ در باغ زوزه ميکشيد و درختان را راحت نميگذاشت. بانکدار هرچه به چشمانش فشار آورد نتواست زمين، مجسمه سفيد، اتاقک گوشه باغ و درختان را ببيند. زماني که به اتاقک گوشه باغ رسيد نگهبا ن را دوبار صدا زد.پاسخي نشنيد. بدون شک نگهبان از هواي بد به آشپزخانه يا گلخانه پناه برده بود و آنجا به خواب رفته بود.

پيرمرد با خودانديشيد: " اگر من جرات عملي کردن هدفم را داشته باشم، سوء ظن در وهله اول متوجه نگهبان خواهد بود."

در تاريکي کورمال کورمال به دنبال پله ها و در گشت و وارد ورودي باغ شد. سپس راهش را بسوي راه باريکي به پيش گرفت و کبريتي افروخت. هيچ کس آنجا نبود. تختي بدون ملحفه ويک بخاري آهني وسياه در گوشه اتاق نمايان بود. مهر و مومِ روي در که به اتاق زنداني ختم مي‌شد، شکسته نشده بود.

وقتي کبريت خاموش شد پيرمرد در حاليکه از اضطراب ميلرزيد دزدکي به داخل پنجره کوچک سرک کشيد.

در اتاق زنداني، شمعي سوسو ميزد. زنداني پشت ميز نشسته بود. تنها پشتِ سرش و دست هايش ديده مي‌شد. کتاب هاي باز روي ميز، دو صندلي و بر روي کفپوش پراکنده شده بود.

       پنج دقيقه گذشت و زنداني حتي يک مرتبه هم تکان نخورد. پانزده سال حبس به او ياد داده بود که بدون حرکت بنشيند. بانکداربا انگشتش به پنجره ضربه زد. اما زنداني هيچ حرکتي در جوابش انجام نداد. سپس بانکدار محتاطانه مهرو موم را شکست و کليد را در قفل قرار داد. قفل زنگ زده غژغژ شديدي کرد و در با صداي دلخراشي باز شد. او انتظار داشت بلافاصله فريادي حاکي از تعجب و صداي گام هاي او را بشنود.سه دقيقه گذشت وداخل اتاق به اندازه قبل ساکت بود. او تصميم گرفت وارد شود.

      پشت ميز مردي نشسته بود که هيچ شباهتي به يک انسان معمولي نداشت. او اسکلتي بود با پوستي چروکيده و موهاي مجعد بلند مانند موي زنانه و ريشي ژوليده . رنگ صورتش مانند خاک به زردي مي گرائيد.گونه هايش فرو افتاده بودند و پشتش بلند و لاغر بود و دستي را که او سر پر مويش را به ?ن تکيه داده بود آنقدر ضعيف و استخواني بود که نگاه کردن به آن زجرآور بود. موهايش به سفيدي مي‌زد. هرکس  به صورت سالخورده و بيحال او نگاهي مي انداخت باورش نمي‌شد که او تنها چهل سال دارد. بر روي ميز جلوي سر افتاده اش برگه اي کاغذ بود که چيزي با خط ريز روي آن نوشته شده بود:
      بانکدار با خود انديشيد:" بدبخت بيچاره! او خوابيده است و شايد در حال ديدن خواب ميليون ها کرور پول است. من فقط بايد بدن نيمه جانش را بر روي تخت بياندازم و او را با بالش در يک لحظه خفه کنم. و دقيقترين آزمايشات هم اثري از مرگ غير طبيعي پيدا نخواهد کرد.اما اول بهتر است بخوانم که چه چيزي اينجا نوشته است."

     بانکدار برگه کاغذ را از روي ميز برداشت و خواند:
" فردا در ساعت دوازده نيمه شب من آزادي ام و حق پيوستنم به مردم را بدست خواهم آورد. اما قبل از ترک اين اتاق و ديدن خورشيد فکر کنم لازم است چند کلمه اي با شما حرف بزنم. با صحت و سلامت و در پيشگاه خداوند که ناظر من است اعلام ميکنم که از آزادي،زندگي،سلامتي و تمام آن چيزهايي که کتاب هاي شما برکاتِ جهان ميدانند، بيزارم.

" من پانزده سال مشتاقانه زندگي مادي را مطالعه کردم.درست است کهدر اين مدت نه زمين را ديده ام و نه مردم را ، اما من در کتاب هاي شما شراب ناب نوشيده ام. آواز سر داده ام .در جنگل ها گوزن و گراز وحشي شکار کرده ام و به زنان عشق ورزيده ام....زناني زيبا به‌مانند ابرهاي لطيف که ذوقِ جادويي شاعران شما آن‌ها را ساخته است، شب ها مرا ملاقات مي کردند و افسانه هايي جالب برايم زمزمه مي‌کردند و مرا مدهوش مي‌کردند .در کتاب هاي شما من از دامنه هاي البرز و مونت بلانک بالا رفتم و آنجا ديدم که چگونه خورشيد در صبح ها طلوع ميکند و غروب آسمان ،اقيانوس ها و منتهاي کوه ها را با زرد ارغواني مي‌پوشاند.  از آنجا ديده‌ام که چگونه برقِ صاعقه ها ابرها را از هم مي شکافت. من جنگل هاي سبز، مزارع، رودخانه ها، درياچه ها، شهرها را ديده ام. من آوازِ پريان دريايي و فلوت زدن خداي جنگل را شنيده ام. من بال هاي شياطين را که پرواز کنان به سوي من آمدند و از خدا ميگفتند لمس کرده ام. در کتاب هاي شما من خود را به درون درياي عميقِ بي کران انداختم ،معجزه کردم ، شهرها را از پايه سوزاندم، اديان جديد تبليغ کردم و بر تمام کشورها سلطه يافتم....

      "کتاب هاي شما به من خرد داد . آنچه را که انسان پرشور فکر ميکرد در طي قرون ساخته است به صورت تکه يي کوچک در جمجمه من فشرده شد. من ميدانم که از همه ي شما باهوش ترم. من از کتاب هاي شما بيزارم. از تمام نعمت هاي دنيوي و خرد نفرت دارم .همه چيز پوچ، بي پايه، انتزاعي وبه سانِ سراب فريبنده است.اگرچه تو مغرور و دانا و زيبا باشي باز هم مرگ تو را ازروي زمين همچون موش هاي زيرزميني پاک مي کند و نسل آينده شما، تاريخ شما و جاودانگيِ نوابغ شما مانند آشغالِ منجمد شده اي خواهد بود که به همراه اين کره‌ي خاکي باهم مي‌سوزد.

     " شما ديوانه ايد، و راه را اشتباه رفته ايد. شما دروغ را به جاي حقيقت و زشتي را با زيبايي اشتباه گرفته‌ايد.شما متحير خواهيد شد اگر ناگهان درختان سيب و پرتغال به جاي ميوه مارمولک و قورباغه بدهند و اگر گل هاي سرخ شروع به تراوشِ بوي عرقِ اسب کنند. همانطور که من از شما تعجب ميکنم که بهشت را با زمين عوض کرديد. من نمي خواهم شمارا درک کنم.

    " که من ممکن است البته به شما پستي حقيقي خودم راکه بخاطر آن زنده هستيد در عمل نشان دهم. من از آن دو ميليوني که روزي مانند بهشت در خواب مي ديدم و اکنون از آن تنفر دارم ?چشم ميپوشم و  خودم  را از حقي که به آن دارم بي بهره کنم. من پنج دقيقه قبل از موعد مقرر ار اين‌جا بيرون خواهم آمد تا بدين وسيله توافقنامه را زير پا بگذارم."
       وقتي بانکدار يادداشت را خواند، برگه را روي ميز گذاشت و سراين  مردِ عجيب را بوسيد و گريست. او از اتاقک بيرون آمد. هرگز هيچ وقت ديگري، حتي پس از شکست شديد در بورس اين چنين احساس حقارتِ دروني نمي‌کرد. به خانه آمد ،روي تختش دراز کشيد، اما اشک و اضطراب  خواب را براي مدت طولاني از او گرفت…..

  صبح روز بعد نگهبان بيچاره دوان دوان پيش او آمد  وبه او گفت مردي را که در اتاقک باغ زندگي مي کرده ديده است که از پنجره عبور کرده و به درون باغ رفته است.  به سوي دراصلي رفته و ناپديد شده است. بانکدار بالافاصله همراه خدمتکارانش به اتاقک رفتند و فرار زنداني را تائيد کردند. براي جلوگيري از شايعاتِ واهي يااداشت را با بي‌تفاوتي از روي ميز برداشت و  در برگشت، آن را درگاوصندوق گذاشت.

برگرفته از :http://www.jenopari.com/article.aspx?id=312


نوشته شده در تاريخ Sun 18 Apr 2010 توسط ariusabdulahad
تمامی حقوق این وبلاگ محفوظ است | طراحی : پیچک