نگرش پستمدرن از دهۀ ۱۹۶۰ تا ۱۹۷۰م در میان منتقدان و هنرمندان امریکا پا به عرصه علوم گذاشت و سپس نظریهپردازان غربی آن را در کارهای خویش به کار بردند. پستمدرن در دنیای مدرن پدید آمد و جنبهها و ابعاد نادیدهگرفتهشده را موضوع کار خویش قرار داد. در این نگرش تمایز میان فرهنگ برتر و فرهنگ تودهای، که از ویژگیهای دوران مدرنیسم بود، نهی شده است. بدینترتیب رویکرد پستمدرن محصول از بین رفتن تمایز بین امر والا و امر پست، امر نخبهگرا و امر عامهپسند است. مرز یا تمایز میان این دو مثل هر تمایز دیگری، در فرهنگ پستمدرن از بین میرود. مضامینی چون نفی فراروایتها، ضد بنیادگرایی و ماهیتگرایی، نفی متافیزیک، نفی فراواقعیت، نفی حقیقت واحد و پلورالیسم از آموزههای مهم پستمدرنیسم است. دربارۀ پستمدرنیسم نگاههای متفاوتی وجود دارد؛ بعضی از اندیشمندان غربی مانند نیچه، میشل فوکو و لیوتار معتقدند پستمدرنیسم، به معنای گسست از مدرنیته است، بعضی دیگر نیز مانند هابرماس مدعیاند: پستمدرنیسم به معنای مدرنیتة متأخر یا ادامة منطقی مدرنیسم و تکمیل پروژة ناتمام آن است، بااینحال سه مبحث اصلی دربارۀ فرامدرنیسم وجود دارد که بیان آن میتواند بخشی از پیچیدگی آن را روشن سازد. مبحث اول به انتقاد دربارۀ موضوعی مربوط است که لیوتار آن را فراروایتها یا روایتهای بزرگ دربارۀ رهایی در مدرنیته نام نهاده است. به عبارت دیگر متوسل شدن مدرنیته به بعضی از ابزارهای مشروعیتآفرین زیرین و تمامیتبخش، مانند داستان مارکسیسم دربارۀ چگونگی تکامل الزامی تاریخ طی مراحلی پشت سرهم، رد شده است. مارکسیسم بدین علت به این داستانسرایی دست زد که میخواست عینیت یا واقعیت دانش ما را خاطرنشان، و پروژههای سیاسی سوسیالیست و کمونیست را توجیه کند. این روایتهای جهانشمول و فراگیر به محو روایتهای دیگر تمایل دارد و در نتیجه به پیروزی اجماع، یکنواختی، و خرد علمی بر کشمکش، تنوع و شکلهای گوناگون دانش منجر میشود.
مبحث دوم به موضع بنیادستیزی ریچارد رورتی، پراگماتیست امریکایی، مربوط است. نظریۀ رورتی دربارۀ تاریخ فلسفه و نظریۀ سیاسی غرب در پی نشان دادن آن است که ۱٫ هیچگونه دیدگاه عینی وجود ندارد که حقیقت یا دانش دربارۀ جهان را تضمین کند؛ ۲٫ پروژههای فلسفی، از افلاطون تا امانوئل کانت و سپس یورگن هابرماس، همگی در تعقیب چنین هدفی تلاش کردهاند. جستجو برای بنیادهای نهایی، وجود دو عرصۀ واقعیت و فکر، و تلاش برای تضمین تطابق اندیشهها بر دنیای واقعی، را در خود مفروض دارد؛ بنابراین، رورتی در کتاب خود با عنوان «فلسفه و آیینۀ طبیعت» از تمایل رنه دکارت، جان لاک و کانت برای داشتن نظریهای ویژه دربارۀ ذهن یا بازنماییهای ذهنی برای توجیه ادعاهای علمی انتقاد کرده است.[۱] جستجوهای آنان برای یافتن پایههای بیچون و چرای دانش، اخلاق، زبان یا جامعه تلاشهایی بوده است برای اینکه نوعی خاص و معاصر از بازی زبان، رفتار اجتماعی یا تصور از خود را ابدی سازد. این شخصیتهای بنیادی مدرنیته، که براساس دیدگاه رورتی همچنان دارای نفوذ بسیاری بر دیدگاههای کنونی ما هستند، همگی تاریخی بودن یا ویژگی متحولشوندۀ دانش و باورهای ما را انکار، و تصور میکنند که هر فرد میتواند به راحتی از سنتها و رفتارهایی که ما جزئی از آنها هستیم قدم بیرون گذارد و به نظریهای به طور کامل متمایز دربارۀ فرآیندهای سیاسی دست یابد.
مبحث سوم عمده در فرامدرنیسم به جوهرستیزی آن مربوط است. در این باره شالودهشکن فرانسوی، ژاک دریدا، در نشان دادن مشکلات تلاش برای تعیین ویژگیهای جوهری مفاهیم و موضوعها، شخصیتی نمونه به شمار میرود. انتقاد دریدا از متافیزیک غربی نشاندهندۀ ناممکن بودن تعیین ذات اشیا و قطعی و تثبیت کردن کامل هویت کلمات و موضوعهاست. به نظر دریدا حرکت برای انسداد متون و استدلالهای فلسفی اغلب به شکست منجر میشود؛ زیرا ابهامها و اموری که نمیتوان دربارۀ آنها تصمیم قطعی گرفت در مقابل تثبیت نهایی مقاومت، و تمایزات قطعی را مبهم و نامشخص میکنند.
بنابراین جوهرستیزی ژاک دریدا، بنیادستیزی رورتی و نقد فراروایت لیوتار، مهمترین ارکان شناسایی پستمدرنیسم قلمداد میشوند. به عبارت دیگر دقت در این سه محور کمک شایانی به شناخت بهتر پستمدرنیسم خواهد کرد.
بااینحال قرائتهای گوناگونی از پستمدرنیسم شده است؛ عدهای پستمدرنیسم را فرایندی تلقی میکنند که از رویدادی صرف عبور کرده و به سازوکاری فرهنگی تبدیل شده است، عدهای دیگر نیز آن را نظریهای اجتماعی میدانند که پیر بوردیو مهمترین چهرۀ مبلغ آن به شمار میآید. اسکات لش، نویسندۀ کتاب معروف «جامعهشناسی پستمدرنیسم» هم معتقد است پستمدرنیسم امروز امری قطعاً فرهنگی است که به سازوکار و الگو بدل شده است.[۲]
اگر بخواهیم دربارۀ رابطه پستمدرنیسم و علوم اجتماعی بحث کنیم بهترین شیوه نگاه السپت گراهام است. وی معتقد است درحالحاضر ارزیابی کلی یا نتیجهگیری کلی به معنای قضاوت، استنتاج یا تصمیم کارآمد دربارۀ پستمدرنیسم و علوم اجتماعی وجود ندارد. با توجه به این واقعیت که رابطۀ پستمدرنیسم و علوم اجتماعی هنوز در حال شکلگیری است و نیز موضع پستمدرنیسم هنوز تغییرپذیر و غیرقطعی است، هر کوششی برای رسیدن به این گونه نتیجهگیریهای براساس قضاوت به ظاهر تهوری بیجاست؛ زیرا جریان غالب در بیشتر علوم اجتماعی هنوز جریان مدرنیستی است و کموبیش در مقابل پیشروی پستمدرنیسم مقاومت خواهد کرد. مهمترین هدف پستمدرنیسم این است که مرزهای کاملاً تثبیتشده در علوم اجتماعی را دوباره تعریف کند و بنابراین افق رشتههای مدرنیستی را تغییر دهد و گروههای ذینفوذ مستقر در نهادهای تحصیلات عالی را تضعیف کند.
در نظریههای اجتماعی، پستمدرنیسم را رد بیچون و چرای مدرنیسم میدانند. با این تعبیر، پستمدرنیسم به مرگ اومانیسم اشاره میکند. بر اساس همین مفهوم است که فوکو افزون بر کلیت تجزیهشدۀ اثر، از مرگ نویسنده نیز سخن میگوید.
پینوشتها
[۱]. دیوید مارش و جری استوکر، روش و نظریه در علوم سیاسی، ترجمۀ امیرمحمد حاجی یوسفی، تهران: نشر مطالعات پژوهشکده مطالعات راهبردی، ۱۳۷۸، ص ۱۹۹
[۲]. اسکات لش، جامعهشناسی پستمدرنیسم، ترجمۀ حسن چاوشیان، تهران: نشر مرکز، چ ۲، ۱۳۸۶، ص ۵۸
http://zamane.info

